|
لحظه های سبز |
|
بیا که تنهای تنهاییم...به نام خدای مظلومترین فرد عالم |
نام تو که می آید چه یادها که نمی آید یاد یار می آید،یاد باغبان پیر احمدی نژاد نام تو نام مرد نیک روزگار نام صفحه ای جدید ،نام آشنای دوست نام تو صفحه ی تاریخ را ورق زدست نام تو ظلمها را چه بد زدست! نام تو نام تازه ی عبور نام لحظه های نو شدن، لحظه های ناب لحظه های سبز نام تو نام تازه ایست بر فراز قله ی بلند افتخار! احمدی نژاد، احمدی نژاد، احمدی نژاد 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:1 توسط حدیثه |
همه در عید به صحرا و گلستان بروند من سرمست زمیخانه کنم رو به خدا عید نوروز مبارک به غنی و درویش یار دلدار ز بتخانه دری را بگشا امام خمینی (ره)ـروحش شاد 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:5 توسط حدیثه |
چهره زیبای دوست آینه اش روی توست سلسله جنبان عشق سلسله موی توست عالم ایجاد را علت غائی توئی مجری حکم قضا گوشه ابروی توست باد صبا را بگو بوی تو را آورد زندگی جان ما از اثر بوی توست عزم سفر می کنند خلق به سوی حجاز ما به سفر می رویم مقصد ما کوی توست 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:24 توسط حدیثه |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:26 توسط حدیثه |
عشق از من و نگاه تو تشكيل مي شود روزي تمام من به تو تبديل مي شود موعود! هفت سين اهورايي بهار امسال هم بدون تو تكميل مي شود؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:14 توسط حدیثه |
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو می بره کوچه به کوچه باغ انگوری باغ آلوچه دره به دره صحرا به صحرا اونجا که شبها پشت بیشه ها یه پری میاد ترسون و ترسون پاشو می ذاره تو آب چشمه شونه می کنه موی پریشون یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو می بره ته اون دره اونجا که شبها یکه و تنها تک درخت پیر شاد و پر امید میکنه به ناز دستشو دراز که یه ستاره بچکه مثه یه چکه بارون به جای میوه ش سر یه شاخه ش بشه آویزون یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو می بره از توی زندون مثه شبپره با خودش بیرون میبره اونجا که شب سیاه تا دم سحر شهیدای شهر با فانوس خون جار میکشن تو خیابونا سر میدونا عمو یادگار مرد کینه دار مستی یا هوشیار مستیم و هوشیار شهیدای شهر خوابیم یا بیدار شهیدای شهر آخرش یه شب ماه میاد بیرون از سر اون کوه بالای دره روی این میدون ماه میشه خندون یه شب ماه میاد 
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:34 توسط حدیثه
بالهای آگاهی من اقتدار پروازم در وسعت بلاء در هوای طوفانی عشق تو شکست. و باران چشمهایم را به آسمان و به دریا و به روح سبز جنگل سپرد اکنون در سینه ی خسته من جوانه های تمنا شکفته است. باور نمی کردم که در نهایت می توان آغاز شد. راستی ای التهاب دل انگیز! با دل های شکسته و اشکهای سرشار چه می کنی؟ چقدر مهربان به من آموختی که پلاس کهنه ی رنج ها را راحت بپوشم. و راحتی را از شاخه ی رنج های صمیمی بچینم و خشنودی را با زبان درد مزه مزه کنم و راه بیفتم. در جنگل محبت تو، زشتی ها و رنج ها زیبا روییده اند، در آسمان عنایت تو،پرنده های عاجز به معراج اقتدار رفته اند. در دریای طوفانی فیض،راستی چقدر آرامش گسترانیده اند آیا در این ظلمت مرا تنهاو خالی می گذاری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:50 توسط حدیثه |
ختم ۵۹صلوات(به عدد نام مبارک امام عصر (عج)) برای مردم مظلوم فلسطین به خصوص مردم مظلوم غزه مهلت ختم صلوات:تا رهایی فلسطین و آزادی قدس شریف 




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10:30 توسط حدیثه |
قرار دادن کد این کلیپ در وبلاگ یا سایت شما
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:9 توسط حدیثه |
یادم می آید در مقاومت ۳۳ روزه ی لبنان که پس از تحمل آن همه رنج بالاخره حزب الله همیشه پیروزبه خواب صهیونیستها پایان داد و رویایشان را تبدیل به کابوس کرد. ولی از آنجا که ((دشمنان اسلام)) کلهم اجمعین احمق هستند...باز هم سرشان را کج کرده و همان اشتباهات گذشته را تکرار کردند... و غافل از اینکه اینبار گلوله هایشان قلب همه ی مسلمین جهان را هدف گرفته(البته منظورم مردم عادیست و ما را با دولتهای به ظاهر مسلمان بی غیرت چه کار؟) و این قلب همه مسلمین است که از تپش باز می ایستد...به همراه قلب ((علی اصغر غزه))... اما خون شهیدان است که آزادی می آفریند و رهایی چه نزدیک است...مسجد الاقصی آماده باش... پیام بسیار مهم ولی امر مسلمین دربارهی جنایتهای رژیم صهیونیستی در غزه تعیین جایزه برای “قصاص” سران رژیم صهیونیستی ایجاد زلزله مصنوعی با هدف تخریب مسجد الاقصی
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:22 توسط حدیثه
اثر متلك زنى مسئله اى شرعى از من پرسيد من گفتم : بلد نيستم . زن گفت : اگر بلد نيستى پس اين شال را بردار و كنار بينداز. خيلى به من برخورد و تصميم گرفتم يك دوره رساله عمليه را خوب بخوانم و چنين كردم بطورى كه پس از چند سال مسئله گو شدم . خاطره تلخ در صف اوّل نمازجماعت ايستاده بودم كه پيرمردى مرا گرفت و مثل گربه به عقب پرتاب كرد و گفت : بچه صف اوّل نمى ايستد! و اين در حالى بود كه با بى احترامى هم جايى را غصب كرد و هم ذهن كودكى را نسبت به نماز و مسجد منكدر كرد. معلّم بد اخلاق مشق ها را چنان خط مى زد كه گاهى كاغذ پاره مى شد و ما همين طور مات و مبهوت نگاه مى كرديم كه آقا! ما تا نصف شب مشق نوشتيه ام و شما اصلاً نگاه نكردى كه من چه نوشته ام ؟ آن قدر معلّم ما بداخلاق بود كه اگر يك روز لبخند مى زد تعجّب مى كرديم . كتك مبارك و روحانى شوم و من مخالف بودم و به دبيرستان رفتم . روزى گزارش چند نفر از همكلاسى هايم را به مدير دادم كه اينها در مسير راه اذيت مى كنند، مدير هم آنها را تنبيه كرد. آنها هم در تلافى با هم همفكر شدند و كتك مفصّلى را در مسير برگشت به من زدند كه سر و صورتم سياه شد و بى حال روى زمين افتادم و به سختى خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چى شده ؟ گفتم : هيچى ، مى خواهم بروم حوزه عليمه وطلبه شوم . جريمه خود نمى شدم ، تصميم گرفتم هرروز كه از نماز اوّل وقت غافل شدم مبلغى را به عنوان جريمه بپردازم . پس از مدّتى حضورم مرتّب شده بود به خود گفتم : تو براى جريمه ناراحتى يا براى از دست رفتن پاداش نماز جماعت ؟! ضمانت ميوه هاى درختان را مى خورديم و وقتى صاحبش مى آمد فرار مى كرديم ، فكر مى كردم چون به سن تكليف نرسيده ام مسئوليّتى ندارم . سالها گذشت تا اينكه در حوزه آموختم كه تعرّض به مال مردم ضمانت دارد، گرچه در زمان كودكى باشد. كردم و داستان را برايش تعريف كرده و حلاليت طلبيدم . صاحب باغ از اين حركت خيلى خوشحال شد و علاوه بر حلال كردن ، ما را به خانه اش مهمان كرد. رياست بر آفتابه ها مردم وارد دستشويى شدند. يك نفر چندتا آفتابه را كنار هم چيده و چوب بلندى در دست گرفته بود و هركس مى آمد آفتابه اى را بردارد به دست او مى زد و مى گفت : اين را برندار، آن را بردار. من گفتم : اين آقا چرا اينطورى مى كند؟ گفتند: اين بنده خدا دنبال پست و مقام مى گردد و جايى گيرش نيامده ، بر آفتابه ها رياست مى كند! پاداش نيّت خوب گفت : خوب درس بخوان ، دوست دارم مرجع تقليد و عالم ربّانى مثل آيت الله بروجردى بشوى .(1) گفتم : شما ثواب پدر آقاى بروجردى را بردى . چون به اين نيّت مرا به قم فرستادى . درخت بدون ميوه اين همه درخت ، يكى ميوه نمى دهد! گفت : اين همه انسان در اين خانه زندگى مى كند، يكى نماز شب نمى خواند. اثر كار معلّم ، وقتى مدرسه تعطيل مى شد بچه ها با سيخى ، ميخى ، چوبى ديوارهاى مردم را خط مى كشيدند. فكر كردم كه اين اثر كار معلّم است . وقتى معلّم مشق شاگرد را خط مى كشد، آنهم طورى كه گاهى ورقه پاره مى شود، بچه هم خارج از مدرسه به ديوار مردم خط مى كشد. و او را تشويق مى كرد، او نيز چنين نمى كرد. نصيحت پدرم پاى ماشين و به من گفت : محسن ((اُستُر ذَهبَك و ذِهابك و مَذهبك )) يعنى پول و رفت و آمد و مذهبت را مخفى نگهدار. گفتم : مذهب را براى چه ؟ امروز كه زمان تقيّه نيست ! گفت : منظورم اين است كه هيچ وقت براى نماز مقيّد به يك مسجد نشو، چون كه اگر روزگارى به دليلى خواستى آن مسجد را ترك كنى مى گويند: خط ها دوتا شده ، يا آقا مسئله اى پيدا كرده و يا اين طلبه ... و اگر وارد مسجد ديگرى شوى مى گويند: جاسوس است . و مكان و لباس و شخص خاصّى مباش . به شما حجره مى دهيم علميه آية اللّه گلپايگانى قدّس سرّه حجره بگيرم ودرس بخوانم . گفتند: به كسانى كه لباس روحانيت نپوشيده اند حجره نمى دهند. خودم خدمت معظم له رسيدم ، ايشان نيز فرمود: شما كه لباس نداريد معلوم است كم درس خوانده ايد. به ايشان عرض كردم گرچه به من حجره ندهيد، ولى اجازه بدهيد يك مثال بزنم ! اجازه فرمودند: وقتى لباسهايش را بيرون آورد همه به او گفتند: اَه ، اَه ، چه آدم كثيفى ! وقتى اين برخورد را ديد دوباره لباسهايش را پوشيد خواست از حمام بيرون برود، مردم گفتند: كجا مى روى ؟ گفت : مى روم حمّام تا بيايم حمّام ! (چون اگر كسى تميز باشد كه حمّام نمى آيد) حال حكايت شماست كه مى گوئيد برو درس بخوان بعد بيا اينجا درس بخوان ، روحانى شو بعد بيا اينجا روحانى شو. وقتى اين مثال را زدم معظم له قدّس سرّه خيلى خنديد و فرمود: به شما حجره مى دهيم ، شما اينجا بمانيد. مى خواهم 33 پل را بشمارم يكى از مراجع رسيده عرض كردم : آقا من پنجاه تومان دارم مى خواهم بروم اصفهان . فرمودند: مى خواهى چه كنى ؟ گفتم : مى خواهم بروم سى وسه پل را بشمارم وببينم 33 پل است يا 32 تا، مى خواهم جاهاى ديدنى شهر را ببينم ، ولى پولم سهم امام است آيا شما اجازه مى دهيد؟ ايشان فرمودند: چند ماه است درس مى خوانى ؟ گفتم : 9 ماه . فرمود: در اين 9 ماه جايى نرفته اى گفتم : خير فرمود: اجازه مى دهم برو به سلامت . فريب استاد افتتاح شده بود و من از اوّلين طلبه هايى بودم كه براى ثبت نام مراجعه كردم . مرحوم آيت اللّه شهيد بهشتى ممتحن بود، وقتى نوبت به من رسيد من سريع خواندم . مرحوم بهشتى گفت : اى ناقلا! تند مى خوانى تا غلطهايت را نفهمم . دانشمند بد سليقه پرسيد: چه مى خوانى ؟ گفتم : ادبيات عرب گفت : بگو ببينم اشترتنّ چه صيغه اى است ؟ يك كلمه قلمبه از ما پرسيد كه نفهميديم چيست ، بعد پرسيد: اگر خواهرزن كسى پسر دائى خواهرش را شير بدهد آيا به او محرم مى شود يا نه ؟! پيش خود گفتم : علم تنها كارساز نيست ، آدم بايد فرهنگ داشته باشد. اين استاد علم دارد، امّا فرهنگ نه . شرايط ازدواج مى گفت : هر موقع درس خارج رفتى زن بگير. ديدم به هيچ صورت قانع نمى شود، اثاثيه را از قم برداشتم و به كاشان نزد پدرم آمدم . او گفت : چرا آمدى ؟ گفتم : درس نمى خوانم ! شما حاضر نمى شوى من ازدواج كنم . بعضى از آقايان را ديد كه مرا براى درس خواندن نصيحت كنند، من هم بعضى ديگر را ديدم كه او را براى موافقت به ازدواج من نصيحت كنند. ، يا بگو گناه كنم يا بگو ازدواج كنم . سرانجام موفّق شدم . جشن دامادى خنده پدرم تشكّر از خانواده توسّل جشن عمّامه گذارى توكّل بر خدا تبليغ ناموفّق غفلت ما، آرزوى دشمن جايزه استاد و شاگرد اخلاق ، ماندگارتر از درس از امام حسين چه بخواهم ؟ وظيفه كدام است قرارداد با امام رضا عليه السلام توّسل به امام رضا عليه السلام شوق آموختن احترام بزرگان و اساتيد روان گويى ، نه سست گويى زيبايى معارف اهل بيت خوابم نماينده امام نيست ! تخته سياه سياسى توجّه به مستمعين استخاره در حال طواف اهرم هاى قرآن براى كمك به ديگران تكبّر يا توجّه به خود مغرور نشويم غذا خوردن در ميان سخنرانى كرامت حضرت زينب عليها السلام كرامتى از حُجربن عَدى بوسيدن دست كارگر فوتبال به جاى سخنرانى تفسير به روز ترويج اسلام نه حزب و خط هر گروهى نيازمند چيزى است اعتراف به گناه آرزويى بزرگ دوش آب سرد در منى مزاح با علامه جعفرى شوخى با دوستان يادگارى باطوم يا باطون عبوديّت ، ثمره علم واقعى قبل از سير شدن از غذا دست برداريد احتجاج در پاكستان تقلید از امام رضا علیه السلام قرائتى خطشكن خانم بزرگ صدا وسيما مطالعه بحارالانوار دوستى بدون عمل تحليل هاى مادّى شيوه هاى جذب موسيقى در اتوبوس آرامش در تنهايى بلد نيستم ! نه آقا! اين خبرها نيست علم مفيد برداشت هاى جديد صرفه جويى زندگى استاد الگوگيرى از استاد قرائتى و رجائى استاد نمونه گريه مرجع شهامت در تبليغ اشتباه در تبليغات السلام عليك يا مظلوم نقش مدرسه عزادارى امام زمان عليه السلام يك امتحان سيّد جمال در اروپا دخترخاله قرائتى بازديد از هتل شاه عباسى حرف مردم مزار شهدا نقش نيّت روزى كه به تلويزيون رفتم تماشاى برنامه خودم بخل فرهنگى تكبّر در صلوات در مَثَل ، مناقشه نيست ! روضه ((حضرت ابوالفضل )) عليه السلام مبلّغ نوجوان و به اوگفت : تا حجابت را درست نكنى ، من با تو مصاحبه نمى كنم . آن شب خيلى گريه كردم . باخود گفتم : آيا تبليغ چند ساله من در تلويزيون با ارزش تر بوده يا تبليغ چند دقيقه اى اين نوجوان اسير؟ هشدار به مبلّغان اخلاص در عبادت حج يا تبليغ در روستا الصّلح خير عمق فاجعه تنظيم باد عشق به امام زيارت امام آوازه روح اللّه در آفريقا نعمت هاى سياسى آفريقا و فقر واليبالقبل از عمليات خنده شهيد كارت شناسايى مادرى قهرمان روابط يا ضوابط عاشورا در هند كار سه شيفته جذب نسل نو خدا خواب است !
خداوند به پدرم فرزندى عطا نكرده بود و سنّ او از چهل سال مى گذشت كه همسر دوّمى انتخاب كرد، بازهم بچه دار نشد. او به فرزندار شدن خود اميدوار بود و ماءيوس نبود تا اينكه خداوند سفر حجى را قسمت او كرد. ايشان در طواف و نماز به سايرين كمك مى كرد و از آنان مى خواست در كنار كعبه براى فرزنددار شدنش دعا كنند و آنان در كنار كعبه دعا مى كردند. مرحوم پدرم مى گفت : من همانجا از خداوند خواستم نسل من مبلّغ دين باشد. به هر حال از سفر حج كه برگشت ، خداوند دوازده فرزند به او داد؛ يك فرزند از همسر اوّل و يازده فرزند از مادرم كه همسر دوّم او بود.
با لطف الهى در سن چهارده سالگى به حوزه علميه رفتم ، يك سال در كاشان ، هفده سال در قم ، يك سال در نجف و يك سال نيز در حوزه مشهد بودم و پس از پيروزى انقلاب در سال 57 مقيم تهران شدم .
توفيقاتم را از خداوند مى دانم كه پس از اشك پدرم در كنار كعبه و دعاى مردم نصيب من فرموده است ، همان گونه كه نشر سخنانم از صدا وسيما را مرهون رهبرى امام خمينى قدّس سرّه و خون شهدا و تلاش و پيگيرى علامه بزرگوار شهيد مطهرى مى دانم و تمام نواقص و ضعف ها را از خود دانسته و از خداوند طلب مغفرت نموده و از مردم عزيز معذرت مى خواهم .
پدرم شالى دور سرش مى پيچيد. مى گفت : روزى در بازار كاشان
هفت ساله بودم كه به يكى از مساجد كاشان رفتم ،
پس از گذشت سالها هنوز آن خاطره تلخ در ذهنم مانده است .
يادم نمى رود در كودكى وقتى معلّم سركلاس مى آمد،
مرحوم پدرم اصرار زيادى داشت كه من محصل حوزه علمیه
راستى چه خوب شد آن كتك را خوردم !
بعضى از روزها به حضور در نماز جماعت در اوّل وقت موفّق
بچه بودم با دوستانم مى رفتيم به روستاهاى اطراف كاشان
با لباس روحانيّت به همان روستا رفتم و صاحب باغ را پيدا
نوجوان بودم و عازم سفر مشهد، به قهوه خانه اى رسيديم .
روزى به پدرم گفتم : مى خواهى من چه كاره بشوم ؟
كنار خانه قديمى ما باغى بود، به پدرم گفتم :
يادم نمى رود روزهايى كه مدرسه مى رفتم
اما اگر معلّم در مقابل زحمت دانش آموز احسنت مى گفت
چهارده ساله بودم كه طلبه شده و عازم شدم . پدرم آمد
فرزندم ! مثل امّت باش و به همه مساجد برو و مقيّد به جا
سال هاى اوّل طلبگى ام در قم ، خواستم در مدرسه
عرض كردم : مى گويند فردى در كاشان به حمام رفت ،
سال اوّل طلبگى را پشت سر گذاشته بودم كه خدمت
مدرسه اى در قم بدست مبارك آيت العظمى گلپايگانى
سالهاى اوّل طلبگى ام به خانه عالمى رفتم ،
مى خواستم ازدواج كنم ، ولى پدرم
خلاصه هر چه به خيال خويش مرا نصيحت كرد اثر نگذاشت .
تا اينكه يك روز به پدرم گفتم : يا به من بگو ايمانت مثل يوسف است
براى جشن دامادى ام اطرافيان گفتند: براى تزئين مجلس و آويزان كردن در مجلس جشن كه آن زمان رسم محّلى بود، از تجّار فرش مقدارى فرش درخواست كنيم .
اوّل تصميم گرفتم اين كار را انجام دهم ، امّا بعد به خود گفتم : چرا براى چند ساعت جشن ، سَرم را پيش اين و آن خَم كنم ، مگر جشن بدون آويزان كردن قالى نمى شود؟ و خلاصه اين كار را نكردم .
روزهاى اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمدم قم و خانه اى اجاره كرديم . يك اطاق 12 مترى داشتيم ، ولى يك فرش 6 مترى . پدرم آمد به منزل ما احوال پرسى ، گفتم : اگر ما يك فرش 12 مترى مى داشتيم و اين اطاق فرش مى شد زندگى ما كامل مى شد. پدرم خنديد! گفتم : چرا مى خنديد؟ گفت : من 80 سال است مى دوم زندگى ام كامل نشده ، خوشا به حال تو كه با يك فرش زندگى ات كامل مى شود.
با اينكه منزل ما رفت و آمد مهمان زياد بود، ولى حاجيه خانم گفت : شما آقاى مطهرى را دعوت كنيد. علّت را پرسيدم ؟ گفت : چون تنها مهمانى كه موقع رفتن به نزديك درب آشپزخانه آمده و از من تشكّر كرد ايشان است ، بقيه مهمان ها از شما تشكّر مى كنند.
خاطره اى دارم كه با چند مقدّمه بيان مى كنم :
1- زمانى وضعيّت مردم سامرا خيلى بد، گرفتار ضعف و فقر بودند به صورتى كه ضرب المثل شده بود كه فلانى مثل فقراى سامرا است . آنها حمام نداشته و در رودخانه استحمام مى كردند و تقريبا صددرصد اهل سنّت بودند.
2- آيه اللّه بروجردى قدّس سرّه تصميم گرفت حمام بزرگ و در كنار آن حسينه اى را براى شيعيان بسازند تا زيارت امام هادى عليه السلام نيز از مظلوميت بيرون بيايد.
3- به پيروى از آن سياست براى رونق زيارت امام هادى عليه السلام ، آية اللّه العظمى خوانسارى كه در تهران بودند- به عدّه اى از طلبه ها پيغام داده و سفارش كردند كه ماه رمضان آن سال روزها بخوابند و شبها در حرم امام هادى عليه السلام احيا بگيرند.
4- آية اللّه العظمى شيرازى هم در راستاى اين سياست ، عدّه اى از نيروهاى حوزه را به سامرا فرستادند. به هر حال توفيقى بود كه يك ماه رمضان من در آن مراسم بودم .
در آن زمان فقر شديدى به يكى از طلاب فشار آورده وبه امام هادى عليه السلام پناه آورده بود و كنار صحن آن حضرت ايستاد و عرض كرد: من مهمان شما هستم و محتاج و...
مى گويد: كمى ايستادم يك وقت آية اللّه العظمى شيرازى از حرم بيرون آمد در صورتى كه برخلاف رويه هميشگى كه عبا به سر كشيده به طرف درب صحن مى رفتند، به طرف من آمده و مقدارى پول به من داده و فرمودند: اين كار به سفارش امام هادى عليه السلام است . شما دفعه اوّلتان است كه گرفتار شده ايد و به اين درب پناه آورده ايد، ولى من بارها اينجا به پناه آمده و نتيجه گرفته ام .
اين داستان در ذهنم بود تا اينكه ازدواج كرده و با همسرم به مشهد مقدس رفتيم ، چند روزى گذشت ، پولم تمام شد. خواستم سجّاده نماز را بفروشم ، خانم مانع شد. خواستم تسبيحم را بفروشم ، به قيمت كمى مى خريدند. (مخفى نماند كه من پول دو عدد نان بيشتر نمى خواستم .) به حرم امام رضا عليه السلام رفتم تا زيارتنامه بخوانم ، كسى به من مراجعه نكرد. ماءيوس شدم ، يك وقت به ياد داستان سامرا كه قبلاً گذشت افتادم ، آمدم كنار صحن امام رضا عليه السلام عرض كردم :
يا امام رضا! من مهمان شما و محتاج ، به شما پناه آورده ام ، شما اهل كرامت و بخشش هستيد؛ ((عادتكم الاحسان و سجيتكم الكرم ))
بعد از چند دقيقه يكى از سادات كه از دوستانم بود از راه رسيد و گفت : آقاى قرائتى ! شما كجا هستيد، من نيم ساعت است كه به دنبال شما مى گردم ؟ گفتم : براى چى ؟ گفت : روز آخر سفرم است و مقدارى پول زياد آورده ام ، گفتم بيايم به شما قرض بدهم كه ممكن است احتياج پيدا كنيد.
گفتم : فلانى ! همه اينها حرف است ، امام رضا عليه السلام شما را براى من فرستاده است .
رسم است كه طلاب علوم دينى و حوزه علميه ، براى عمّامه گذارى جشن مى گيرند. مقدارى سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاريم بود، رفتم خدمت آية اللّه العظمى گلپايگانى قدّس سرّه عرض كردم اجازه بدهيد از اين سهم امام براى جشن عمّامه گذارى استفاده كنم ؟ ايشان فرمودند: ما كه براى عمّامه گذارى جشن نگرفتيم ، مُلاّ نشديم ؟!
مى خواستم در قم براى طلبه ها كلاس بگذارم ، كسى نبود تبليغ كند و خودم هم معتقد بودم كه اين كلاس براى آنها مفيد است . لذا مطلبى را روى كاغذ نوشتم و چند كپى از آن گرفته و آمدم درب فيضيه به ديوار بچسبانم . آقايى كه من شاگرد او محسوب مى شدم دلش براى من سوخت ، با اصرار اطلاعيه را از من گرفت كه بچسباند، طلبه ها ديدند آمدند همه را گرفتند و چسباندند. و بحمداللّه كلاس برگزار گرديد.
اوائل طلبگى ام به روستايى جهت تبليغ اعزام شدم ، آنها مقيّد بودند مبلّغ بايد خوب و خوش صدا مصيبت بخواند و چون من نمى توانستم ، عذر مرا خواستند و من نيز آنجا را ترك كردم .
به دارايى خود تكيه نكنيم
در سنين جوانى و اوائل طلبگى خواستم از نجف اشرف به مكه بروم . توصيه شد كه براى بين راه و آنجا مقدارى نان خشك كنم ، به نانوائى 40 نان سفارش دادم . شب كه خواستم تحويل بگيرم به ذهنم رسيد يك نان هم براى استفاده امشب بگيرم ، گفتم : كسى كه 40 نان دارد گرسنگى نمى خورد.
خلاصه نانها را آوردم وچون حجره خودم كوچك و حجره دوستم بزرگ بود، نانها را در حجره او براى خشك شدن پهن كردم . شب كه خواستم شام بخورم ديدم نان در حجره ندارم ، به حجره دوستم رفتم تا از آنجا نان بردارم ، ديدم او درب را بسته و رفته است ، خلاصه درب حجره ها را زدم تا چند تكّه نانِ خشك بدست آوردم .
آن شب كه 40 نان داشتم ، به گدائى افتادم .
قبل از انقلاب و در اوائل طلبگى ام ، با كمال تعجّب يك روز مرحوم آية اللّه شيخ بهاءالدين محلاتى يكى از مراجع وقت و از معدود روحانيونى كه حكومت طاغوت از او حساب مى برد به ديدن و احوالپرس من آمد، هنگام مراجعت باز با كمال تعجّب به من فرمود: شما برويد خدمت مراجع و بگوييد: آنقدر به فقه و اصول مشغول شده ايد! پس با اين آيه قرآن مى خواهيد چكار كنيد كه مى فرمايد: ((ودّ الذين كفروا لو تغفلون عن اسلحتكم وامتعتكم ....))(2) كفّاردوست دارند شما از اسلحه و مسائل روزمرّه زندگى خود غافل باشيد.
يكروز در منزل ديدم خانم دستگيره هاى زيادى دوخته كه با آن ظرف هاى داغ غذا را بر مى دارند كه دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس براى جايزه آوردم . وقتى خواستم جايزه بدهم به طرف گفتم : يكى از اين سه مورد جايزه را انتخاب كن : 1- يك دوره تفسير الميزان كه 20 جلد است و چندين هزار تومان قيمت دارد.
2- مقدارى پول .
3- چيزى كه به آتش و گرماى دنيا نسوزى .
گفت : مورد سوّم . من هم دستگيره ها را بيرون آورده به او دادم . همه خنديدند.
استادى داشتم كه مدّتى خدمت او درس مى خواندم ، يك روز به هنگام درس ، درب اطاق باز شد. استاد بلند شد درب را بست وبرگشت و درس را ادامه داد.
گفتيم : آقا مى گفتى ما مى بستيم ، فرمود: خوب نيست استاد به شاگردش دستور بدهد!
خدا مى داند هر چه نزدش خواندم فراموش كرده ام ، امّا اين برخورد همچنان در ذهنم باقى مانده است .
به عيادت يكى از مراجع رفتم ، ايشان بلند شده عمامه اش را به سرگذاشت و نشست ، علّت را پرسيدم . فرمود: به احترام شما. من تقاضا كردم راحت باشد و استراحت كند، ايشان قبول كرده و فرمود: حال كه اجازه مى دهى من هم برمى دارم .
من تمام درسهايى كه در محضرش خوانده بودم فراموش كردم ، ولى اين خاطره براى من مانده كه به احترام من بلند شد و عمامه اش را به سر گذاشت .
در بعضى شب هاى جمعه كه در نجف بودم توفيقى بود كه به كربلا مى رفتم واز آنجا كه دعا زير گنبد امام حسين عليه السلام مستجاب است ، از استادم پرسيدم : چه دعا و درخواستى از خدا در آنجا داشته باشم ؟
ايشان فرمودند: دعا كن هر چه مفيد نيست ، علاقه اش از دل تو بيرون رود. بسيارند كسانى كه علاقمند به مطالعه يا كارى هستند كه علم يا كار بى فايده است .
در دعا نيز مى خوانيم : ((اعوذ بك مِن عِلم لاينفع )) خداوندا! از علم بدون منفعت به تو پناه مى برم .
وقتى دوره سطح را در حوزه تمام كردم ، متحيّر مانده بودم كه چه برنامه اى براى خودم داشته باشم . دوستانم به درس خارج فقه رفتند، امّا من سرگردان بودم . بالاخره تصميم گرفتم جوان هاى محل را به خانه ام دعوت كنم وبراى آنان اصول دين بگويم . تخته سياهى تهيه كردم ومقدارى هم ميوه وشيرينى خريدم وشروع به دعوت كردم .
بعد ديدم كار خوبى است ولى يك دست صدا ندارد، طلبه ها مشغول درس هستند و جوانها رها و مفاسد بسيار، در فكر بودم كه آيا كار من درست است يا كار دوستان ، من درس را رها كرده ام به سراغ جوانها رفته ام و آنها جوانها را رها كرده به سراغ درس رفته اند. تا اينكه يكى از فضلاى محترم روزى به من گفت : در خواب ديدم كه به من گفتند: لباست را بپوش تا خدمت امام زمان عليه السلام برسى . به محضر آقا رسيدم ، امّا زبانم گرفت ، به شدّت ناراحت شدم تا اينكه زبانم باز شد. از آقا سؤ ال كردم : الا ن وظيفه چيست ؟ فرمودند: وظيفه شما اين است كه هر كدام تعدادى از جوانها را جمع كنيد و به آنها دين بياموزيد.
اميدوار شدم و به كارم ادامه دادم .
يك سال براى زيارت به مشهد مقدّس رفتم . در حرم با حضرت رضا عليه السلام قرار گذاشتم كه يك سال مجّانى براى جوانها واقشار مختلف كلاس برگزار كرده و در عوض امام رضا عليه السلام نيز از خدا بخواهد من در كارم اخلاص داشته باشم .
مشغول تدريس شدم ، سال داشت سپرى مى شد كه روزى همراه با جمعيّت حاضر در كلاس از كلاس بيرون مى آمدم ، طلبه اى همين طور كه جلو من راه مى رفت نگاهى به عقب كرد، مرا ديد و به راه خود ادامه داد! من پيش خود گفتم : يا نگاه نكن يا اينكه من استاد تو هستم ، تعارف كن كه بفرماييد جلو! (اللّه اكبر)
به ياد قراردادم با امام رضا عليه السلام افتادم ، فهميدم اخلاص ندارم ، خيلى ناراحت شدم . با خود گفتم : قرآن مى فرمايد: ((لا نريد منكم جزاءً و لا شكوراً))(3) آنان نه مزد مى خواهند و نه انتظار تشكر. من كار مجّانى انجام دادم ، ولى توقّع داشتم از من احترام كنند!
خدمت آية اللّه ميرزا جواد آقا تهرانى داستانم را تا به آخر تعريف كرده و از ايشان چاره جوئى كردم . يك وقت ديدم اين پيرمرد بزرگوار شروع كرد به بلند، بلند گريه كردن ، نگران شدم كه باعث اذيّت ايشان نيز شدم ، لذا عذرخواهى كرده و علّت را پرسيدم ايشان فرمود: برو در حرم خدمت امام رضا عليه السلام و از حضرت تشكّر كن كه الا ن فهميدى كه مشرك هستى واخلاص ندارى ، من مى ترسم در آخر عمر با ريش سفيد در سنّ نود سالگى مشرك بوده و خود متوجّه نباشم .
سال هاى قبل از انقلاب كه تازه براى جوانان كلاس شروع كرده و در كاشان جلسه داشتم ، به قصد زيارت امام رضا عليه السلام به مشهد رفتم ، در حرم به امام عرض كردم : چه خوب بود من اين چند روزى كه اينجا هستم جلسه و كلاسى مى داشتم و لذا گفتم : من يك زيارت جامعه و امين اللّه مى خوانم اگر موفّق شدم كه چه بهتر والاّ برمى گردم كاشان و جلساتم را در آنجا ادامه مى دهم .
در همين حال يكى از روحانيون آشنا پيش من آمد و گفت : آقاى قرائتى ! دبيران تعليمات دينى جلسه اى تشكيل داده اند بيا ما نيز شركت كنيم . با هم رفتيم ، ديدم جلسه اى است با عظمت كه افرادى مثل آية اللّه خامنه اى ، شهيدان مطهرى و باهنر و بهشتى نيز تشريف داشتند. من اصرار كردم تا اجازه دهند پنج دقيقه اى صحبت كنم ، اجازه دادند و آقاى دكتر صادقى وقتش را به من واگذار كرد. من نيز مطالب انتخابى همراه با مثال را بيان كردم . خيلى پسنديدند (مخفى نماند در موقع سخنرانى من ، آنقدر شهيد مطهرى خنديد كه نزديك بود صندلى اش بيافتد!) مرحوم شهيد بهشتى فرمود: من خيلى وقت بود كه فكر مى كردم آيا مى شود دين را همراه با مَثل و خنده به مردم منتقل كرد كه امروز ديدم .
در پايان جلسه رهبر معظم انقلاب كه در آن زمان امامت يكى از مساجد مهم مشهد را به عهده داشتند، مرا به منزل دعوت كردند. و پس از پذيرائى ، اطاقى به من دادند و بعد مرا به مسجد خودشان بردند كه البتّه مسجد ايشان زنده ، پر طراوت و خيلى هم جوان داشت ، فرمود: آقاى قرائتى ! شما هر چند وقت كه مشهد هستيد در اينجا بمانيد و براى مردم و جوانان كلاس داشته باشيد.
كلاسهاى آن زمان ما در مشهد سبب آشنايى ما با شهيد مطهرى نيز شد كه بعد از انقلاب ايشان نزد امام خمينى قدّس سرّه از كلاسهاى ما تعريف كرده و پيشنهاد كردند من به تلويزيون بروم . حضرت امام به وسيله ايشان مرا به صدا و سيما معرّفى و من كارم را از اوّل انقلاب در آنجا شروع كردم .
افتخارى داشتم در قم چند ماه ميزبان شهيد علامه مطهرى بودم و زمانى كه مى خواستند از قم به تهران برگردند من نيز همراه ايشان مى آمدم تا در مسير راه از نظر علمى از ايشان استفاده كنم . يك روز ايشان فرمود: بعضى ها عقيده دارند امام زمان عليه السلام آمده و كارها را درست مى كند، اين حرف درستى نيست .
آرى ، آنها كه شب به انتظار طلوع خورشيد مى نشينند معنايش اين نيست كه در تاريكى بنشينند و به فكر روشنايى نباشند و اگر زمستان است و تابستان در پيش ، به اين معنا نيست كه در سرما بسر برده و به فكر گرم كردن خود نباشيم .
در زمان مرجعيّت آية اللّه العظمى بروجردى قدّس سرّه مردم محّله اى در رابطه با خراب كردن حمام عمومى از ايشان استفتائى داشتند. وساطت اين كار به اينجانب واگذار شد، به منزل ايشان مراجعه كردم ، گفتند: تشريف ندارند.
گفتم : بعد از ايشان چه كسى جواب مسائل و مراجعات را مى دهند؟ گفتند: حاج آقا روح اللّه (امام خمينى ). با پرس وجو منزل ايشان را پيدا كردم و در خدمتشان طرح موضوع و مسئله كردم . ايشان فرمود: تا آية اللّه العظمى بروجردى باشد، من جواب نمى دهم ! (و اين نشانه ادب نسبت به بزرگترها و اساتيد است )
به ياد دارم يك جمله را دو شخصيّت به من سفارش كردند: يكى آية اللّه حاج آقا مرتضى حائرى قدّس سرّه و ديگرى آية اللّه شهيد دكتر بهشتى ، آنان فرمودند: قرائتى ! نگو من معلّم بچه ها هستم سست و آبكى صحبت كنى ، روان بگو ولى سست گويى نكن ! به شكلى اين نسل را بساز و براى آنها سخن بگو كه اگر ديگران آمدند بتوانند بقيه راه را ادامه دهند و آنها را بسازند.
قرآن مى فرمايد: ((و قولوا قولاً سديداً))(4) محكم و با استدلال سخن بگوئيد.
در يكى از سخنرانى هايم در خارج از كشور، فرازى از دعاى ابوحمزه را تحت عنوان ((عوامل سقوط جامعه )) توضيح مى دادم . بعد از جلسه دكترى آمد و خيلى تعريف كرده و گفت : من خيلى لذّت بردم وخوشحال هستم . دليلش را پرسيدم ؟ گفت : براى من بسيار تعجّب آور و شگفت انگيز است كه امام سجاد عليه السلام در يك سطر و جمله دعا، عوامل سقوط جامعه را بر شمرده است ، آنجا كه مى فرمايد: ((الّلهم انّى اعوذبك من الكسل و الفشل و الهّم و الجبن و...))
تا دير وقت در جايى مهمان بودم ، موقع خوابيدن به صاحبخانه گفتم : موقع نماز صبح مرا بيدار كن . گفت : عجب شما كه نماينده امام هستى ، گفتم : آقا! خودم نماينده امام هستم ، ولى خوابم كه نماينده امام نيست !
خاطرم هست كه امام قدّس سرّه به من فرمود: اين هم يك سياستى است كه يك عدّه جوان و نوجوان را پاى تخته سياه مى نشانى وبعد به هر كس هر چه مى خواهى مى گويى .
چه كسى را انتخاب كنيم ؟
انتخاباتى در پيش بود واز من براى مصاحبه مستقيم تلويزيونى دعوت كردند. فكر كردم چى بگويم ، ديدم روز راءى گيرى مصادف با 13 رجب روز تولّد اميرالمؤ منين عليه السلام است . لذا خطاب به مردم گفتم :
خداوند از صندوق كعبه على عليه السلام را بيرون آورد، شما از صندوق انتخابات در حكومت اسلامى و الهى چه كسى را بيرون خواهى آورد و او چقدر به على عليه السلام و اخلاق و افكارش شباهت دارد. بعد اين شعر را خواندم :
اين خانه را بايد خدا در اصل معمارى كند
آدم بنايش بر نهد جبرئيل هم يارى كند
آيد خليل اللّه در او يك چند حجارى كند
او را اولوالعزمى دگر منقوش و گچكارى كند
اينسان خدا از خانه اش چندى نگهدارى كند
تا ساعتى از دوستى يك ميهماندارى كند
يادم هست خيلى گُل كرد وتلفن زيادى زدند و تشكّر كردند.
اوائل كه كاشان بودم ، ماه مبارك رمضان بعد از افطار سخنرانى داشتم . يك شب خيلى گرم صحبت بودم و جلسه داغ داغ بود و كمى طول كشيده بود، يك نفر بلند شد و گفت : آقاى قرائتى ! مثل اينكه امروز بعد از ظهر خوب استراحت كرده اى و افطار هم دعوت داشته اى و خوب خورده اى ، من امروز سَرِ كار بوده ام و خيلى خسته ام و افطارى هم آش تُرش خورده ام ، بس است ، چقدر صحبت مى كنى !
در حال طواف به دور خانه خدا، روى ديوار حجر اسماعيل قرآنى بود برداشتم و باز كردم ، آيات مربوط به ساختن خانه خدا و.... آمد. ((و اذ يرفع ابراهيم القواعد....))(5)
در حال طواف اين آيات را تلاوت كرده و لذّت بردم . بعد از طواف آمدم براى نماز طواف پشت مقام ابراهيم ، بعد از نماز دوباره قرآن را باز كردم اين آيات آمد كه ((و ارزق اهله من الثمرات ...))(6)
در اين هنگام يكى از دوستان كنار من نشست و يك موز و چند بادام به من داد، فكر كردم اين قسمت از آيه ((وارزق اهله ...)) نيز تعبير شد.
در مسجدالحرام به آقاى دكتر شريعتمدارى كه دو مدرك دكتراى تربيت دارد گفتم : اگر فرد بخيلى را به دست شما بدهند و بگويند با او صحبت كنيد و از روشهاى تربيتى استفاده كرده و او را سخى و بخشنده كنيد، چكار مى كنيد؟
ايشان فكرى كرد و گفت : شما چه مى گوئيد؟ گفتم : خداوند در قرآن براى چنين افرادى از 10 اهرم براى سخاوتمند كردن آنها استفاده نموده است :
1- اى انسان تو بزرگى . ((خليفة اللّه ، احسن تقويم ، كرّمنا، فضّلنا، سجد الملائكة ))
2- دنيا چيزى نيست . ((متاع الدنيا قليل ))(7)
3- وابستگى به دنيا سرزنش دارد. ((اثاقلتم الى الارض ارضيتم بالحيوة الدنيا))(8)
4- اگر بدهى چند برابر مى دهيم . ((عشر امثالها- بغير حساب ....))
5- تشويق آنهايى كه ايثار مى كنند. ((و يؤ ثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة ))(9)
6- اگر ندهيد آن را مى گيريم يا مى سوزانيم . ((فاصبحت كالصّريم ))(10)
7- دنيا موجب عذاب مى شود. ((فتُكوى بها جباههم وجنوبهم وظهورهم هذا ماكنزتم ))(11)
8 او فاميل توست . ((ذا مقربه ))(12)
9- انسانى گرفتار است . (انسانيّت شما كجا است ) ((ذا متربه ))(13)
10- گول دنيا و زرق و برق آن را نخوريد. ((لاتغرّنكم الحيوة الدنيا))(14)
در مسجد الحرام نشسته بودم و با يك نفر گرم صحبت بودم . شخصى دست مرا بوسيده و رفته بود و من متوجّه او نشده بودم . يك نفر آمد و گفت : آقاى قرائتى ! من تعجّب مى كنم از كبر وخودپسندى شما! گفتم : چرا؟ گفت : يك نفر دست شما را بوسيد، ولى شما اعتنايى نكرديد و دستتان را پس نگرفتيد! گفتم : آقا من گرم صحبت بودم و متوجه نشدم . امّا او نمى خواست باور كند و رفت .
من حواس خود را جمع كردم ، بعد از لحظاتى فرد ديگرى خواست دستم را ببوسد، گفتم : نه آقا! قابل نيستم و دستم را پس گرفتم . لحظه اى بعد فردى آمد و گفت : آقاى قرائتى ! شما تكبّر داريد! گفتم : چرا؟ گفت : پيرمردى آمد دست شما را ببوسد، ولى شما نگذاشتيد و او خجالت كشيد!!
يادداشت هايى كه نزديك دوسال زحمت كشيده بودم و به خيال خود پخته و پُر بار بود، خدمت مرحوم شهيد بهشتى براى مطالعه دادم . بعد از چندى كه رفتم بگيرم فرمود: ((من دستم از اسلام پُر نيست )) (چنين برداشت كردم كه مى گويد: من كه سالها زحمت كشيده ام ، خيلى از اسلام درك نكرده ام ، شما به اين نوشته ها مغرور نشويد). به سخنان امام قدّس سرّه كه گوش كردم ، ديدم مى فرمايد: خدايا! نسيمى از اسلام به مغز و روح و زندگى ما برسان . گفتم : اوه ، ما فكر مى كرديم خيلى از اسلام چيزى فهميده و درك كرده ايم ، اينها چه مى گويند!
آرى ، كسى كه بانك مركزى را ديد، خورده پولهاى خود را به حساب نمى آورد.
يكروز به علّت سخنرانى زياد در جلسه آخر ضعف مرا گرفت . 5 دقيقه صحبت كردم امّا ادامه آن مشكل شد، به حاضرين در جلسه گفتم : حال ندارم ، ختم جلسه را اعلام كنيد. آما آنان بر ادامه جلسه اصرار داشتند، گفتم : از گرسنگى ضعف گرفته ام . آنان مقدارى نان و پنير و سبزى آوردند و در بالاى منبر به من دادند. مقدارى خوردم و بعد صحبت را ادامه دادم .
در سفرى به سوريه به علّت سخنرانى و مجالس زياد، كمتر موفّق شدم به زيارت و حرم حضرت زينب عليها السلام بروم و از اين مسئله ناراحت بودم . همچنين با خبر شده بودم كه گاهى سيّد نابينايى در حرم روضه مى خواند و خيلى خوب عزادارى مى كند. رمزش اين است كه زياد خطاب به حضرت زينب عليها السلام مى گويد ((عمّه جان ! عمّه جان )).
ساعت آخر سفرم به حرم رفتم ، پاى ضريح نشستم و تصميم گرفتم تنهايى براى خودم روضه بخوانم ، يك وقت در همين حال ديدم فردى كنار من نشست و شروع كرد به روضه خواندن و من از اينكه او خوب روضه مى خواند و مرتّب مى گفت ((عمّه جان )) فهميدم همان سيّد روضه خوان است . ساعت آخر مسافرت توسّل خوبى پيدا كردم .
و اين كرامت حضرت زينب عليها السلام بود.
در سوريه به قصد زيارت حُجربن عَدى يكى از ياران خاص حضرت على عليه السلام حركت كرديم ، در بين راه دخترم سؤ ال كرد كه حجربن عدى كيست ؟ مقدارى كه مى دانستم گفتم ، از آن جمله اين كه موقعى كه امام حسن عليه السلام خواست صلحنامه را قبول كند يكى از شرطها و مادّه هاى آن اين بود كه معاويه حُجر را آزاد كرده و او را اعدام نكند.
وقتى وارد زيارتگاهِ حُجر شديم ، يك قفسه كتاب در آنجا بود و در آن كتابى ده جلدى به نام ((واعْلموا اَنّى فاطمه )) به طور اتفاق يكى از جلدهاى آن را برداشته و باز كردم ، در كمال تعّجب فصل و صفحه اى آمد كه در آن حالاتى از حجر نوشته شده بود از جمله اينكه حجر گفته بود: ((اقطعوا راءسى فواللّه لا اَتبّرءُ من على ابن ابى اطالب )) اگر گردنم را نيز بزنيد، به خدا قسم دست از علىّ عليه السلام بر نخواهم داشت .
اين را كرامتى از آن بزرگوار دانستم .
قرار بود در نماز جمعه شيراز صحبت كنم . امام جمعه فرمود: امروز كارگران نمونه مى آيند، شما آنان را تشويق كنيد. عرض كردم شما بايد...، ايشان اصرار كرد، پذيرفتم . در پايان سخنرانى گفتم : من سالها اين حديث را براى مردم خوانده ام كه پيامبر صلّلى اللّه عليه و آله دست كارگر را مى بوسيد، لذا كارگران نمونه را دعوت كردم به جايگاه و دست آنها را بوسيدم ، بعد مردم گفتند: اين دست بوسى شما كه به روايت عمل كردى ، اثرش بيشتر از سخنرانى بود.
جبهه جنوب رفتم بودم ، برادرانى را در حال توپ بازى ديدم ، خواستند بازى آنان را براى سخنرانى من تعطيل كنند، گفتم : نه و اجازه ندادم ، آنگاه خودم هم لباس را كنده و همراه آنان بازى كردم .
بيسوادان در انتخابات
شخصى به من گفت : وجود افراد بيسواد به سلامت انتخابات خيلى ضربه مى زند، بايد آن را حلّ كرد.
گفتم : قرآن راه حل داده است . گفت : چطور؟ گفتم : آنجا كه مى فرمايد: ((وَلْيَكتب بينكم كاتب بالعدل ))(15) بايد شخص امينى براى آنان بنويسد.
در اردبيل جلسه تفسير براى جوانان برگزار نمودم ، عدّه اى از جوانها آمدند گفتند: حاج آقا! تفسير براى پيرمردهاست ، براى ما مطالب روز را بگوئيد. من فهميدم كه آنهايى كه قبلاً تفسير گفته اند، بدون رعايت حال مستمعين بوده والاّ قرآن معجزه و ((بيان للناس )) است و بايد جورى باشد كه هر كس به حدّ ظرفيت و كشش خود بتواند استفاده كند، حتّى بچه ها هم مى توانند تفسير داشته باشند. زيرا پيامبر اكرم صلّلى اللّه عليه و آله با همين داستان هاى قرآن ، سلمان و ابوذر تربيت كرد.
همانجا براى جوان ها تفسير سوره يوسف را شروع كردم ، به اين شكل كه :
يوسفى بود؛ جوانها! شما همه يوسفيد.
او را بردند؛ شماها را مى برند.
به اسم بازى بردند؛ شماها را نيز به اسم بازى مى برند.
براى سخنرانى در شهرى 20 شب دعوت شده بودم ، بعد از 5 شب فهميدم براى رقابت و خط بازى از جلسه سوء استفاده مى شود.
از آنان خداحافظى كردم . گفتند: شما قول داده ايد! گفتم : من مروّج اسلام هستم ، نه وسيله هوسهاى اين و آن .
شب احياى ماه رمضان به مسجدى دعوت شدم . جمعيت زياد بود، آنها را طبق احتياجاتى كه داشتند از هم جدا كردم : عدّه اى پيرمرد را براى خواندن دعاى جوشن به يك گوشه و ميانسال ها را براى درست كردن نماز وحمد وسوره به گوشه اى ديگر و جوانان ونوجوان را براى آموزش اصول عقائد در گوشه ديگرى قرار دادم . رئيس هيئت گفت : مجلس ما را بهم زدى ! گفتم : بنا نيست در سنّت هاى نادرست خورد شويم ، بلكه بايد تسليم روشهاى درست واصلاحى باشيم .
وارد حرم امام رضا عليه السلام شدم ، جوانى را ديدم كه زنجير طلا به گردن كرده بود. متذكّر حرمت آن شدم ، او در جواب گفت : مى دانم و ساكت به كار خود مشغول شد.
من ابتدا ناراحت شدم 7 زيرا شنيد و اقرار كرد و با بى اعتنايى مشغول زيارت شد، بعد به فكر فرو رفتم كه الا ن اگر امام رضا عليه السلام نيز از بعضى خلافكارى هاى من بپرسد، نمى توانم انكار كنم و بايد اقرار كنم ! با خود گفتم : پس من در مقابل امام رضا عليه السلام و آن جوان در مقابل من ، اگر من بدتر نباشم بهتر نيستم !
بعد از چند لحظه همان جوان كنار من نشست و گفت : حاج آقا! به چه دليل طلا براى مرد حرام است ؟ من دليل آوردم و او قبول كرد، بعد پيش خود فكر كردم كه روح من در مقابل امام رضا عليه السلام تسليم شد، خداوند هم روح اين جوان را در مقابل من تسليم كرد.
در حرم مطهر رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله مشغول زيارت و دعابودم ، در همين زمان يكى از سادات علما را ديدم ، به ايشان گفتم : شما از نسل پيامبر وسيّد هستيد، من حاجتى دارم شما وساطت كرده آمين بگوئيد تا دعاى من مستجاب شود. گفت : خواسته ات چيست ؟ برايشان گفتم : تعجّب كرد! گفت : خواسته بزرگى است .
در حقيقت خواست بگويد: شما كجا و اين خواسته و دعا كجا؟ خداوند به ذهنم آورد كه در جواب ايشان بگويم : اگر خداوند قادر متعال اراده كند ((اشرف المخلوق )) خود يعنى وجود مبارك پيامبر صلّلى اللّه عليه و آله را در غار، با ((اوهن البيوت )) تار عنكبوت حفظ مى كند، پس اگر خداوند اراده كند اين خواسته و آرزوى بزرگ من هم چيزى نيست .
در يكى از سالهاى گرم و كم آبى در منى ، خيمه را گُم كردم . مقدارى گشتم و پيدا نكردم ، خيلى اذيّت شدم . يكى از دوستان به من رسيد وگفت : چكار مى كنى ؟ داستان را گفتم ، گفت : خوب الا ن چه مى خواهى ؟ (من از روى مزاح و اينكه چيزى بگويم كه فعلاً در دسترس نباشد، بلكه بايد خواب آن را ديد) گفتم : يك دوش آب سرد و يك انار يزد! دست مرا گرفت و به خيمه خودشان برد كه در آن خيمه دوش آب بود، پس از دوش آب سرد و وقتى در خيمه نشستم ، آن سيّد، انارى را جلوى من گذاشت و گفت : به جدّم اين انار يزد است !!
در مشهد مقدس به مرحوم علامه محمد تقى جعفرى برخورد كردم . به ايشان گفتم : كجا تشريف مى بريد، فرمود: به جلسه سخنرانى . عرض كردم كه من نيز به جلسه سخنرانى مى روم ، ولى آيا مى دانى فرق من با شما چيست ؟ فرمود: چيست ؟ گفتم : شما مظهر آيه كريمه : ((سنلقى عليك قولاً ثقيلاً)) مى باشى و من مصداق آيه : ((هذا بيان للناس )). ايشان بسيار خنديدند.
در پايان سفره مهمانى ، دوستان گفتند: دعاى سفره بخوان ! گفتم : بلد نيستم . تعجّب كردند! گفتم : تعجّب نكنيد، شما كم سور مى دهيد، اگر زياد مهمانى كنيد من دعا را حفظ مى شوم .
براى خواندن نماز ميّت ، كتاب را برداشتم تا از روى آن بخوانم ! گفتند: چرا حفظ نيستى ؟ گفتم : شما كم مى ميريد، اگر زياد بميريد من زياد مى خوانم وحفظ مى شوم .
در جبهه شخصى به من رسيد وگفت : حاج آقا! يه چيزى به من يادگارى بده ! فكرى كردم و گفتم : چيزى ندارم . گفت : عمامه ات را بده ! من نگاهى كردم و چيزى نگفتم . او عمّامه ام را برداشت و بُرد.
در جلسه اى خواستم پاى تخته بنويسم ((باطوم ))، شك كردم كه باطوم است يا ((باطون ))، (با نون و يا با ميم ) از حضّار پرسيدم ، يكى از ميان جمعيّت گفت : حاج آقا چند تا از آن را بايد به شما بزنند تا بدانى !
به علامه طباطبائى قدّس سرّه گفتم : اوّل تحصيل و طلبگى ام وقتى عبادت مى كردم حال بهترى داشتم ، هر چه علمم زيادتر شده ، حال و توجّهم كمتر شده دليلش چيست ؟
ايشان فرمود: دليلش اين است كه اينها كه خوانده اى علم حقيقى نبوده ، اگر علم حقيقى و واقعى بود، تواضع انسان زيادتر مى شد.
اميرالمومنين عليه السلام مى فرمايد: ((ثمرة العلم العبودية )) علم واقعى آن است كه هر چه زيادتر مى شود، خشوع و عبادت انسان زيادتر شود.
عدّه اى خانم به دعوت حاجيه خانم مهمان و مشغول غذا خوردن بودند، تا وارد منزل شدم ، خانم ها گفتند: حاج آقا براى ما هم حديثى بخوانيد! گفتم : حديث داريم كه قبل از سير شدن دست از غذا خوردن بكشيد!!
گردهمايى بسيار مهمى در پاكستان بود، من هم با دعوت در آن جلسه شركت كرده بودم . هرچند بعضى ها تعريف هايى درباره شيعه داشتند، ولى اكثراً علما و دانشمندان اهل سنّت بودند و بر عليه شيعه صحبت مى شد.
نوبت به من رسيد، فكر كردم چه بگويم ، رفتم پشت تريبون وگفتم : نه شيعه و نه سنّى ! همه خوشحال شده و برايم كف زدند. بعد گفتم : براى شيعه سه دليل از قرآن دارم ، اگر شما هم داريد ارائه دهيد:
اوّل : قرآن مى فرمايد: ((السّابقون السّابقون اولئك المقرّبون ))(16) حضرت على و امام حسن و امام حسين عليهم السلام از سابقين هستند و ائمه چهارگانه اهل سنت (مالكى ، شافعى ، حنبلى ، حنفى ) همه از متاءخرين مى باشند.
دوّم : قرآن مى فرمايد: ((و لاتحسبنّ الّذين قُتلوا فى سبيل اللّه اَمواتا))
(17) و ((فضل اللّه المجاهدين على القاعدين ))(18) تمام پيشوايان شيعه ، جهاد كرده و در راه خدا شهيد شده اند، ولى ائمّه چهارگانه اهل سنت چطور؟
سوّم : قرآن درباره اهل بيت عليهم السلام مى فرمايد: ((انّما يريد اللّه ليُذهب عنكم الرّجس اهل البيت و يُطهّركم تطهيراً))(19) ولى درباره ائمه چهارگانه يك آيه هم نداريم .
دوباره آنان كف زدند.
قبل از انقلاب براى تبليغ و كلاسدارى به شهرستان خوانسار رفتم ، از جلسات استقبالى نشد. يك روز در حمّام عمومى بودم كه جوانى در زدن كيسه و صابون از من كمك خواست . (يك لحظه به ذهنم رسيد كه امام رضا عليه السلام هم در حمام چنين كارى كرد) بدون تاءمل كيسه و صابون را گرفته و كمك كردم .
من زودتر از او از حمّام بيرون آمده ولباسهايم را پوشيدم ، او وقتى مرا با لباس روحانيت ديد جلو آمد و شروع به عذرخواهى كرد. گفتم : اشكالى ندارد، من به وظيفه ام عمل كرده ام . پول حمام او را هم حساب كردم .
از حمام كه بيرون آمديم گفت : حاج آقا! مرا خجالت داده ايد، من هم بايد براى شما كارى بكنم . گفتم : من احتياجى ندارم ، ولى داستان آمدنم به خوانسار و استقبال نكردن از كلاس را برايش تعريف كرده و از هم جدا شديم .
از آن به بعد ديدم جلسه شلوغ شد و عدّه زيادى جوان آمدند، متوجّه شدم كه اين به بركت تقليد از امام رضا عليه السلام و پى گيرى آن جوان بوده است .
در زمان رياست جمهورىِ مقام معظم رهبرى ، به عنوان هياءت همراه به چند كشور رفته بوديم ، در يكى از كشورها در هتل محلّ اقامت ما استخرى بود، در حضور همه شخصيّت ها و حتّى آنها كه از آن كشور بودند، به استخر پريدم و بعد از من بقيّه نيز آمدند و به من گفتند: چه خوب شد شما خط شكنى كرديد، ما هم مى خواستيم ولى خجالت مى كشيديم .
الحمدلله بيش از بيست سال است كه به بركت خون شهدا، در صدا و سيما برنامه دارم و به قولى جزو مادر بزرگ هاى صدا و سيما شده ام . شايد اكثر شخصيّت هاى جمهورى اسلامى به من گفته اند علّت عمده اينكه توانسته اى مدّت طولانى در ميدان صدا و سيما بمانيد و برنامه جذّابى داشته باشيد، اين است كه هيچ رنگى نگرفته ايد و هيچ تمبرى به پيشانى شما نچسبيده است .
تاءثير عمل يا سخنرانى
در اهواز كلاسهاى زيادى داشتم ، در يكى از كلاسها عنوان درسم اين بود: خداوند چرا در دنيا ما را به جزاى اعمالمان نمى رساند؟
براى اين سؤ ال چند جواب آماده كرده بودم ، ولى قبل از پاسخ به سؤ ال به جوانها گفتم : شما نيز فكر كنيد و جواب بدهيد. يكى از جوانها بلند شد و جوابى داد، ديدم جواب خوبى است و آن جواب در يادداشت هاى من نيست ، قلم و دفتر خود را برداشتم و همانجا يادداشت كرده و آن جوان را هم تشويق كردم و گفتم : من اين را بلد نبودم .
روز آخرى كه خواستم از اهواز بيرون بيايم ، يكى از دبيران گفت : عكس العمل شما در مقابل آن دانش آموز و قبول و يادداشت جواب او، از همه سخنرانى هاى شما اثر تربيتيش بيشتر بود.
روزى در مسير راه به علامه طباطبائى قدّس سرّه برخورد كردم ، از ايشان خواستم مرا نصيحت كند! فرمود: بحار را زياد مطالعه كنيد و از روايت هاى آن ساده نگذريد.
(آيا اين بد نيست كه مطالعه روزنامه مؤ منى بيشتر از منابع دينى او باشد)
بچه ام كوچولو بود از من بيسكويت خواست . گفتم : امروز مى خرم . وقتى به خانه برگشتم فراموش كرده بودم . بچه دويد جلو و پرسيد: بابا بيسكويت كو؟ گفتم : يادم رفت . بچه تازه به زبان آمده گفت : بابا بَده ، بابا بَده .
بچه را بغل كردم و گفتم : باباجان ! دوستت دارم . گفت : بيسكويت كو؟ دانستم كه دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد.
آرى چگونه ما مى گوئيم خدا و رسول و اهل بيت او را دوست داريم ، ولى در عمل كوتاهى مى كنيم ؟
بركت كلاس بچه ها
قبل از انقلاب يكدوره روش كلاسدارى براى طلبه ها در قم گذاشته بودم ، مدّتى پس از پايان كلاسها طلبه اى به در خانه ما آمد و گفت : من مى خواهم دست شما را ببوسم . گفتم : شما از من بهترى ، قصّه چيست ؟ گفت :
پس از اتمام دوره ، به شمال رفتم و براى بچه ها كلاس دائر كردم ، يكى از جوانها در سايه قصه ها و مطالب كلاس ، نماز خوان شد. روزى پدرش آمد و به من گفت : من مى خواهم در مقابل اين كار بزرگ كه فرزند مرا با نماز آشنا كرده اى ، خدمتى به شما كرده باشم و اصرار كرد كه احتياج من در زندگى چيست ؟ بالاخره بعد از اصرار وقتى فهميد من خانه ندارم ، به قم آمد و خانه اى براى من خريدارى كرد و امشب اوّلين شبى است كه به خانه جديد مى رويم ، آمدم از شما تشكّر كنم .
زمانى كه در كاشان براى بچه ها كلاس داشتم ، شخصى به من گفت : تو خيلى سياستمدارى . گفتم : چطور؟
گفت : تو اين بچه ها را جمع مى كنى و برايشان كلاس مى گذارى تا چند سال ديگر كه بزرگ شدند، خمس وسهم امامشان را به تو بدهند!!
زمان طاغوت براى تبليغ به اطراف زرّين شهر اصفهان رفته بودم . هرچه از مردم دعوت مى شد، كمتر كسى به مسجد مى آمد. در نزديكى مسجد جوانها واليبال بازى مى كردند. از آنها خواستم تا همبازى آنان شوم . با ترديد پذيرفتند، عبا و عمامه را كنار گذاشته و قدرى واليبال بازى كردم .
هنگام اذان شد، از آنها تقاضا كردم كه با من به مسجد بيايند و 5 دقيقه نماز و ده دقيقه به صحبت من گوش كنند. آنان پذيرفتند و از آن پس هرشب جوانها به مسجد مى آمدند.
زمان طاغوت در اتوبوس عازم سفرى بودم . شخصى مى خواست مرا عصبانى كند گفت : آقاى راننده ! آقا در ماشين تشريف دارند، موسيقى را روشن كنيد.
راننده هم نامردى نكرد و موسيقى را روشن كرد. من ماندم كه چه كنم ؟ پياده شوم يا بنشينم ؟ همين طور كه فكر مى كردم آن آقا گفت : حاج آقا چطوره ؟ خوشت مى آيد؟ گفتم : صحبت خوش آمدن و نيامدن نيست . غير از اين است كه خواننده اى مى خواند؟ گفت : نه . گفتم : من حيفم مى آيد مغزم را در اختيار اين خواننده بگذارم . اگر شما هم يك نوار داشته باشيد، هر صدايى را روى آن ضبط نخواهيد كرد.
در رژيم طاغوت ، شهيد محراب حضرت آيت الله مدنى در نورآباد كازرون تبعيد بود. من به ديدنش رفتم ، ديدم اين عالم ربّانى در تنهايى به سر مى برد. گفتم : از تنهايى ناراحت نيستيد؟ فرمود: من تنها نيستم ، در محضر خدا هستم . هرشبى كه مى خوابم ، يك قدم بخدا نزديك مى شوم و هر قدمى كه دشمنم (شاه ) برمى دارد، يك قدم از خدا دور مى شود.
جلسه پاسخ به سؤ الات بود و من مسئول پاسخگويى به سؤ الات . سؤ ال اوّل مطرح شد، گفتم : بلد نيستم . سؤ ال دوّم ؛ بلد نيستم . سؤ ال سوّم ؛ بلد نيستم . تا بيست سؤ ال كردند؛ بلد نبودم ، گفتم : بلد نيستم . گفتند: مگر اسم جلسه پاسخ به سؤ الات نيست ؟ گفتم : پاسخ به سؤ الاتى كه بلدم . خوب اينها را بلد نيستم . خداحافظى كرده ، سالن را ترك كردم .
مردم بهم نگاه كردند و از سالن به خيابان ريختند و دور من جمع شدند و يكى يكى مرا بوسيدند. مى گفتند: عجب شيخى ! صاف مى گويد بلد نيستم !
استادى داشتم كه در درس اين جمله را زياد مى گفت : ((و هذا نهاية ما يتحقّق فيه كلّ محقّق )) يعنى اوج تحقيقات محققين روى زمين اين است .
گفتم : نه آقا! اين خبرها هم نيست . سعى كنيم حرف و طرح خود را بهترين و كامل ترين حرف ها نپنداريم تا سبب غرور خود و تكبّر شاگردمان نشود.
استاد ما مى گفت : افرادى بودند كه وقتى نزد آنها از كسى غيبت مى شد، حالشان بهم مى خورد و مثل اينكه برق آنها را گرفته باشد، به خود مى لرزيدند.
مى فرمود: به راستى اينها عالم هستند، علم مفيد اين است . علم مفيد با خشيت خدا همراه است .
يكى از كسانى كه اعدام شد روزى آمد قم و به من گفت : طلبه ها را جمع كن حرف هاى تازه اى دارم . جلسه تشكيل شد و او برداشت هاى جديد و تفسيرهاى امروزى پسند از قرآن داشت . من گفتم : شما اين حرفها را از كجا آورده اى ؟
گفت : اينها استنباط و برداشت هاى جديد من است .
گفتم : اوّلاً شما سواد چندانى ندارى . ثانياً شما حق ندارى چنين برداشت كنى . بايد ببينى امامان معصوم عليهم السلام از اين آيات چه فهميده اند؟ بايد با جوّ قرآن آشنا بشوى . حالا براى اينكه مشكل حل شود، خوب است شب جمعه به مجلس استاد مطهرى برويم و شما مطالب خود را عرضه كنيد.
ايشان گفت : اگر اين حرفها را به مطهرى بگوئيد، شما خائن هستيد. اين اسلام نابى است كه من دوست دارم شما طلبه ها بدانيد. گفتم : اين چه اسلامى است كه گوينده مى خواهد طلبه بفهمد، اما نمى خواهد استادش بفهمد.
در درس يكى از علماى قم مى رفتم كه دويست شاگرد داشت . ايشان درسش را پشت پاكت نامه هايى كه برايش مى آمد مى نوشت .
روزى به شهيد مطهرى مطلبى را گفتم كه ايشان خنديد. گفتم : شما استاد ما هستى وعلامه طباطبايى استاد شماست . اگر شما چند روزى به مدرسه فيضيّه تشريف مى آورديد و طلبه ها سادگى زندگى شما، ظرف شستن ولباس شستن شما را از نزديك مى ديدند، درس بزرگى براى آنان بود. اين صحنه ها مشكلات را برايشان آسان وبه زندگى دلگرم مى كند.
استادى داشتم كه كتاب هايش را در دستمالى مى گذاشت و به كلاس درس مى آمد. وقتى ما استاد را اين گونه مى ديديم ، از نداشتن كيف غصه نمى خورديم .
روزى شهيد رجائى به من گفت : آقاى قرائتى ! شما قرائتى با همزه هستى يا با عين ؟ گفتم : خوب معلوم است با همزه و از قرائت گرفته شده است .
آقاى رجائى گفت : قرائتى با عين هم داريم . من در فكر بودم كه قرائتى با عين به چه معناست . ايشان گفتند: از قارعه مى آيد، يعنى كوبندگى . بعد گفت : در فرازى از دعا، هم قرائتى با عين آمده هم رجائى . گفتم : كدام جمله ؟ گفت : ((الهى قَرَعتُ باب رحمتك بيد رجائى )) خدايا! دَرِ خانه رحمت تو را با دست اميدم كوبيدم .
گفتم : آفرين بر اين معلّم ، چقدر با قرآن و دعا ماءنوس است !!
در قم استادى داشتم حضرت آيت الله ستوده روزى كه همسرش از دنيا رفته بود، در درس حاضر شد و فرمود: به خاطر اهميّتى كه براى درس شما قائل هستم ، اوّل به مجلس درس آمدم ، سپس به تشييع جنازه همسرم مى روم .
پليس مخفى رژيم گذشته (ساواك )، براى جذب طلاب ضعيف الايمان دفترى در قم تاءسيس كرده بود.
روزى آيت الله العظمى گلپايگانى قدّس سرّه قبل از شروع درس قدرى گريه كردند. من هم آن روز در درس حاضر بودم . طلبه ها گيج شده بودند كه راز گريه آقا چيست ؟ آقا لب به سخن گشود و فرمودند: شنيده ام چند نفر آخوند پول گرفته و خود را به رژيم شاه فروخته اند! من اعلام مى كنم ، هر طلبه اى كه پول طاغوت را گرفت و رفت ، نگويد رفتم ، بلكه بگويد: من قابل نبودم و امام زمان عليه السلام مرا از حوزه بيرون انداخت .
زمان طاغوت به شهرى رفته بودم . با شركت گروهى از فرهنگيان وطلاب و سرشناس هاى شهر، جلسه اى مخفيانه ، تشكيل شده بود. جلسه از ساعت 12 تا 3 نيمه شب طول كشيد. بحث اين بود كه با اين شاه و برنامه هايش چه بايد كرد؟ هركس چيزى گفت . من گفتم : ما بايد اين سد منيّت را بشكنيم . به جاى اينكه منتظر آمدن جوانها به مسجد باشيم ، عبا را كنار بگذاريم و پاى تخته سياه برويم ، بايد شهامت داشته باشيم ، آن وقت مثالى زدم . گفتم : حديث داريم نگهداشتن بول ، مضر و نمازخواندن در اين حالت مكروه است . اگر با وضو به مسجد رسيدى و احتياج به آب پيدا كردى ، در صورتى كه بول كنى و وضو بگيرى ، به نماز جماعت نمى رسى ، اسلام مى گويد: از نماز جماعتى كه آن قدر ثواب دارد، صرف نظر كن و بول را نگه ندار.
اما ما گاهى ساعت ها در جلسه اى مى نشينيم در حالى كه بول خود را نگه داشته ايم و شهامت بيرون رفتن و ادرار كردن را نداريم و مى گوئيم زشت است . كسى كه شهامت اين كار را ندارد، نمى تواند مردم را براه بيندازد.
تا من اين را گفتم ، جمعيّتى بلند شدند و راه افتادند. معلوم شد همه ادرار داشته اند.
گروهى از بازاريان شهرى براى ايام فاطميّه از من دعوت كردند تا در مسجد بازار سخنرانى كنم . گفتم : آقايان در اين ايام بايد از كسى دعوت كنيد كه درباره حضرت زهرا عليها السلام كتابى نوشته باشد. ثانياً بجاى مسجد، تمام دختران دانشجو و دانش آموز را در سالنى دعوت كنيد تا ايشان درباره زن نمونه صحبت كند.
شما مرتكب چند اشتباه شده ايد: انتخاب گوينده ، انتخاب شنونده و انتخاب مكان . به جاى آية الله ابراهيم امينى نويسنده كتاب بانوى نمونه مرا انتخاب كرده ايد، به جاى دخترها پيرمردها را و به جاى دبيرستان ، بازار را برگزيده ايد. دعوت كنندگان ساكت شدند و رفتند.
به تو بودم !
در بازار كاشان ديوانه اى بود. وقت نماز وارد مسجد شد و با صداى بلند به مردم گفت : همه شما ديوانه هستيد. همه خنديدند. گفت : همه شما چه و چه هستيد. باز همه خنديدند. آنگاه آمد صف جلو و رو كرد به پيشنماز و گفت : آقا به تو بودم . بعد از صف اوّل شروع كرد و يكى يكى گفت : به تو بودم ، به تو بودم ، اين دفعه مردم عصبانى شده ديوانه را بغل كردند و از مسجد بيرون انداختند.
از اين ديوانه ياد گرفتم كه گاهى بايد گفت : به تو بودم و سخنرانى عمومى تاثير ندارد.
از خاطرات جالبى كه از حوزه نجف بياد دارم ، زيارت آمدن مرحوم علامه امينى بود. وقتى آن مرد بزرگ به حرم حضرت امير عليه السلام مى آمد، كنار ضريح مى ايستاد و مى گفت : ((السلام عليك يا مظلوم )) و زار زار گريه مى كرد.
در نجف بودم كه مرحوم شيخ عباسعلى اسلامى (بنيانگذار مدارس تعليمات اسلامى در ايران ) به نجف آمدند و قصه اى را تعريف كردند بسيار آموزنده ، فرمودند:
من مسئول مدرسه اسلامى هستم ، يك نفر غيرمسلمان به من مراجعه كرده و پولى را به من داد تا خرج مدرسه كنم . گفتم : مدرسه ما صدرصد دانش آموز مسلمان مى پذيرد و بچه هاى غيرمسلمان را راه نمى دهيم . انگيزه شما از كمك به اين مدرسه چيست ؟
گفت : درست است كه من غيرمسلمانم ، امّا بچه هايى كه در همسايگى ما زندگى مى كنند و به مدرسه شما مى آيند به قدرى با تربيت و مؤ دّب هستند كه در بچه هاى من هم اثر گذاشته اند.
توفيقى بود چند عاشورا كربلا بودم ، روز عاشورا مردم كربلا عزادارى را زود تمام كرده و به استقبال هيئت طويريج (20) مى روند.
من علماى زيادى را ديدم كه پابرهنه در اين هيئت به سر و سينه مى زدند، از جمله شهيد محراب آيت الله مدنى ، پرسيدم : راز اين قصه چيست ؟
فرمودند: سيدبحرالعلوم كه از علماى بزرگ نجف بود، براى زيارت به كربلا آمده بودند. در مسير راه حرم ، به تماشاى هيئت عزاداراى طويريج مى ايستد. ناگهان مردم مى بينند سيد بحرالعلوم عبا و عمامه را به كنارى گذارده وبه داخل جمعيت رفته و ياحسين ! ياحسين مى كند.
طلبه ها مى روند آقا را از داخل جمعيّت نجات دهند تا زير دست و پا له نشود؛ امّا اجازه نمى دهند. بعد از عزادارى مى بينند سيد در آستانه غش كردن است ، علّت اين حركت را مى پرسند؟ سيد مى گويد: همين كه مشغول تماشاى هيئت بودم ، حضرت مهدى عليه السلام را ديدم كه با پاى برهنه و سر بدون عمامه ، در ميان عزاداران به سر و سينه مى زند، من شرم كردم كه تماشاچى باشم .
پس از اينكه كتاب امامت را تاءليف كردم ، به حرم امام رضا عليه السلام رفتم و از امام خواستم تا مزد و پاداش مرا بدهد. وقتى كه از حرم بيرون مى آمدم درهاى طلايى را بوسيدم امّا درهاى چوبى را حال نداشتم ببوسم ، به خود گفتم : كتاب امامت نوشتى ، امّا امامت خودت با طلا مخلوط است !!
سيّد جمال الدين اسدآبادى در اروپا به مجلس مهمانى دعوت شده بود همه قاشق و چنگال داشتند، امّا ايشان آستين را بالا زده دستهايش را خوب شست و شروع كرد با دست غذا خوردن . اروپائيان خنديدند. ايشان گفت : نخنديد، من مى دانم دستهايم را چگونه شسته ام ، امّا نمى دانم اين قاشق ها چگونه شسته شده است !
از قم به طرف تهران مى آمديم كه در پليس راه وقت نماز شد، گفتيم با بچه هاى پاسگاه نماز را بخوانيم و بعد وارد شهر شويم . همزمان با رسيدن ما به پليس راه در حين بازديد از مسافران اتوبوسى ، به خانمى مشكوك مى شوند، ايشان هم خودش را به عنوان دختر خاله آقاى قرائتى معرّفى مى كند. امّا از شانس بد او ما از راه مى رسيم . دروغگو رسوا شد و اظهار شرمندگى و پشيمانى كرد.
اوائل انقلاب بود رفته بودم اصفهان ، خيلى دلم مى خواست هتل شاه عباس را ببينم كسى هم ما را نمى شناخت . پا به پا مى كردم ، آخر گفتم : بايد محكم وارد شوم . وارد هتل شدم و گفتم : بگوئيد كليدها را بياورند مى خواهم بازديد كنم . كليدها را آوردند و از تمام قسمت ها بازديد كردم .
از آن روز فهميدم بعضى مواقع لازم است محكم حرف بزنم تا كار پيش برود!
در روزگار ناامنى و در يك روزِ راهپيمايى ، با ماشين به راهپيمايى رفتيم در راه ديدم مردم نگاه مى كنند، يكى گفت : اين آخوندها ما را به راهپيمايى دعوت مى كنند امّا خودشان از ماشين پياده نمى شوند! ماشين را پارك كرديم و پياده با مردم همراه شديم ، يك نفر آمد گفت : آقاى قرائتى غيبت شما را كردم ، گفتم اين قرائتى هم حقّه بازه ، پياده راه مى رود تا بگويد من آخوند خوبى هستم !!!
از من دعوت شد در بهشت زهرا براى بزرگداشت شهدا سخنرانى كنم . گفتم : نگاه به مزار شهدا، اثرش بيشتر از سخنرانى من است .
شخصى از جلوى من گذشت و سلام كرد، من جواب سلام او را دادم .
وقتى از كنار من گذشت از كسى پرسيد: اين همان آقاى قرائتى تلويزيون نيست ؟ دوستش گفت : چرا. برگشت و اين دفعه محكم گفت : سلام عليكم . گفتم : سلام اوّلى ثواب داشت ، چون سلام دوّم به خاطر اينكه من در تلويزيون هستم و به خاطر شهرت من بود.
خدا رحمت كند شهيد مطهرى را. چون مرا مى شناخت و برنامه هاى مرا ديده بود، مرا به تلويزيون فرستاد. به سراغ رئيس وقت صدا و سيما رفتم . ايشان گفت : تلويزيون جاى آخوند نيست ، اينجا بازى نيست مسئله هنر است .
گفتم : احتمال نمى دهى كه من معلّم هنرمندى باشم ؟ دستور داد مرا به اتاقى بردند كه عدّه اى از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چيست ؟
گفتم : من يك معلّم هستم و مى خواهم درس بدهم ، از اين لحظه تا دو ساعت مى توانم با حرف حق شما را چنان بخندانم كه نتوانيد لب هاى خود را جمع كنيد.
ساعت گذاشتند و من برنامه بسيار شادى را اجرا كردم و بالاخره ورود من به تلويزيون مورد قبول آنان واقع شد.
شخصى از من پرسيد: آقاى قرائتى ! آيا خودت هم از تلويزيون برنامه خودت را مى بينى ؟
گفتم : بله ، خوب هم گوش مى كنم . چون در آن وقت است كه نقاط ضعف و قوّت خود را مى فهمم .
منزل يكى از دوستان مهمان بودم . يادداشت هاى او را مطالعه كردم ، مطالب خوبى داشت ، از او خواستم از نوشته هايش استفاده كنم و در تلويزيون بگويم . گفت : نمى دهم . هرچه اصرار كردم گفت : راضى نيستم بنويسى . دفتر را پس دادم و از اين بخل فرهنگى غصه خوردم .
تازه وارد تلويزيون شده بودم و با اتوبوس از قم به تهران مى آمدم و برمى گشتم . روزى بعداز ضبط برنامه ، با اتوبوس به سمت قم در حركت بودم . نزديك بهشت زهرا كه رسيديم خواستم بگويم : براى شادى ارواح شهدا صلوات ، ديدم در شاءن من نيست و من حجة الاسلام و...
به خودم گفتم : بى انصاف ! تو خودت و تلويزيونت از شهدا است ، تكبّر نكن . بلند شدم و باز نشستم ، مسافران گفتند: آقا چته ؟ صندليت ميخ داره ؟ گفتم : نه . خودم گير دارم !
بالاخره از بهشت زهرا گذشته بوديم كه بلند شدم و گفتم : صلوات ختم كنيد. آنجا بود كه فهميدم كه علم و شخصيّت سبب تكبّر من شده است .
در يكى از برنامه هاى تلويزيونى كه موضوع بحثم نگاه بود، در حين بحث مَثَلى زدم كه در طول هفته تلفن بارانم كردند؛ براى بيان اين مطلب كه نگاه به زن نامحرم اگر عميق و ادامه دار باشد، حرام است و اگر گذرا و سطحى باشد، اشكالى ندارد و اينكه زيرنظر گرفتن يك زن و نگاه كردن به او حرام است ، امّا نگاه گذرا و سطحى به جمعى از زنان ، اشكال ندارد، اين گونه مثال زدم كه در خيابان يك ماشين هندوانه مى بينيد، گاهى به مجموعه هندوانه ها نگاه مى كنيد و گاهى يك هندوانه را زيرنظر مى گيريد.
در طول هفته تلفن هاى زيادى زدند كه مگر خانم ها هندوانه هستند؟
در برنامه بعد سخنم را اصلاح كردم و جمع خانم ها را به گلستان گلى تشبيه كردم و در پايان گفتم :
در مَثَل ، مناقشه نيست .
زمستان 57 بود و هوا بسيار سرد و نفت بسيار كم بود. شب عاشورا به مجلسى رفتم و خواستم روضه حضرت ابوالفضل را بخوانم ، با اينكه معمولا روضه نمى خوانم روضه را اينگونه بيان كردم و گفتم :
شما سالهاست كه روضه ابوالفضل را شنيده ايد، ابوالفضل دستهايش را زير آب برد و خواست آب بنوشد، ديد ديگران عطش بيشترى دارند، آب نخورد و به ديگران داد. شما هم كه آمدى روضه ابوالفضل ، اگر نفت دارى و همسايه ها از سرما مى لرزند، نفت را در بخارى همسايه بريز.
مردم متحيّر بودند با اين روضه من بخندند يا گريه كنند!
در خانه به تماشاى تلويزيون نشسته بودم كه فيلم اسيران ايرانى را نشان مى داد. خبرنگار بى حجاب سازمان ملل مى خواست با نوجوان كم سن و سال ايرانى مصاحبه كند. نوجوان شوشترى به او گفت :
اى زن ! به تو از فاطمه اينگونه خطاب است
ارزنده ترين زينت زن ، حفظ حجاب است
قبل از انقلاب در سفرى كه به كرمان داشتم وارد دبيرستانى شدم . بچه ها در حال بازى بودند و رئيس دبيرستان زنگ را به صدا در آورد و ورزش را تعطيل و بچه ها را براى سخنرانى من جمع كرد.
من هم گفتم : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . اسلام طرفدار ورزش است والسلام . اين بود سخنرانى من ، برويد سراغ ورزش .
رئيس دبيرستان گفت : آقاى قرائتى شما مرا خراب كردى ! گفتم : تو خواستى مرا خراب كنى و بچه ها را از بازى شيرين جدا كنى وپاى سخن من بياورى . آنان تا قيامت نگاهشان به هر آخوندى مى خورد مى گفتند: اينها ضد ورزش هستند. وبا اين حركت از آخوند يك قيافه ضد ورزش درست مى كردى .
بچه ها دور من جمع شدند و گفتند: عجب آقاى خوبى . پرسيدند شبها كجا سخنرانى داريد. من هم آدرس مسجدى كه در آن برنامه داشتم را به بچه ها دادم . شب ديدم مسجد پر از جوان شد.
كنار ضريح حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام مشغول دعا بودم . حالى پيدا كرده بودم كه كسى آمد و سلام كرد و گفت : آقاى قرائتى ! اين پول را بده به يك فقير.
گفتم : آقاجان خودت بده . گفت : دلم مى خواهد تو بدهى . گفتم : حال دعا را از ما نگير، حالا فقير از كجا پيدا كنم . خودت بده . او در حالى كه اسكناس آبى رنگى را لوله كرده بود به من مى داد دوباره گفت : تو بده . آخر عصبانى شدم و گفتم : آقاجان ولم كن . بيست تومن به دست گرفتى و مزاحم شدى . گفت : حاج آقا! هزار تومانى است ، دلم مى خواهد شما به فقيری بدهی.وقتى گفت : هزار تومانى است ، شل شدم و گفتم : خوب ، اينجا مؤ سسه خيريه اى هست ممكن است به او بدهم . گفت : اختيار با شما. وقتى پول را داد و رفت ، من فكر كردم و بخودم گفتم : اگر براى خدا كار مى كنى ، چرا بين بيست تومانى و هزار تومانى فرق گذاشتى ؟! خيلى ناراحت شدم كه عبادت من خالص نيست و قاطى دارد.
يك سال مى خواستم به حج بروم ، با خود گفتم : امسال مى خواهم حجم حجى حساب شده باشد. لذا از يك هفته قبل شروع كردم به مطالعه آيات و روايات حج و بعد به سراغ حسابرسى مالى و وصيت نامه رفتم ، از دوستان و بستگان حلاليت طلبيده و براى اينكه حج مقبولى باشد، نيت كردم به نيابت از امام زمان عليه السلام به حج بروم . غسل توبه كردم ، غسل حج كردم و به خيال خودم حج شسته رفته اى را شروع كردم .
در پله هاى هواپيما ندايى مرا ميخ كوب كرد؛ آقاى فلانى تو كه قصدت را خالص كرده اى و به نيابت امام زمان عليه السلام راهى مكه هستى ، آيا اگر وظيفه ات انصراف از حج و اعزام به روستاى كوچكى در منطقه اى دور دست و حديث گفتن براى عده اى محدود باشد، انجام وظيفه مى كنى ؟
ديدم دلم به سمت مكه است ، نه وظيفه . گفتم : خدايا! از تو متشكرم كه در لحظه هاى حساس مرا به خودم مى شناسانى .
گفتگو كنار ضريح پيامبر صلّلى اللّه عليه و آله
به دنبال فرصتى بودم كه ضريح پيامبر صلّلى اللّه عليه و آله را ببوسم كه يكى از وهابى ها گفت : اين آهن است و فايده اى ندارد!
گفتم : ضريح پيامبر آهن است ولى آهنى كه در جوار پيامبر صلّلى اللّه عليه و آله است ، اثر خاصى دارد. مگر شما قرآن را قبول ندارى ؟ قرآن مى گويد: پيراهن يوسف چشمان يعقوب را شفا داد. پيراهن يوسف پنبه اى بود، امّا چون در جوار يوسف بود شفا داد.
در خيابان هاى مدينه قدم مى زدم كه يكى از ايرانى ها نظرم را به خود جلب كرد.
او با يكى از كاسب هاى مدينه حرفش شده بود. بحث بر سر جنگ ايران و عراق بود. مرد كاسب مى گفت : قرآن مى گويد: ((والصلح خير)) حالا كه صدام پيشنهاد صلح داده ، چرا شما صلح را نمى پذيريد؟ زائر ايرانى نمى توانست او را قانع كند.
زائران ايرانى نگاهشان كه به من افتاد گفتند: آقاى قرائتى ! بيا جواب اين آقا را بده .
من به يكى از ايرانى ها گفتم : يكى از طاقه هاى پارچه را بردار و فرار كن . او همين كار را كرد. صاحب مغازه خواست فرياد بزند، گفتم : ((والصلح خير))! خواست ايرانى را تعقيب كند گفتم : ((والصلح خير))! گفت : پارچه ام را بردند. گفتم : حرف ما هم با صدام همين است . دزدى كرده و خسارت زده ، مى گوئيم جبران كند، بعد صلح كنيم . گفت : حالا فهميدم .
در يكى از سال هايى كه حج مشرف شده بودم ، بنا شد برنامه هايى را در كنار اماكن مقدّسه براى تلويزيون ضبط كنيم . يكى از افراد اوقاف عربستان همراه ما بود. او مى گفت : ((مُسلِم مُخ ما فى )) مسلمان مخ ندارد!
گفتم : فاجعه بزرگى است ! خيلى بايد كار كنند تا كسى خودش را بى عقل معرّفى كند!
امان از قسمت !
همين كه در فرودگاه جدّه از هواپيما پياده شديم و در انتظار رفتن به مكه بوديم . يكى از زائران ديوانه شد و به ناچار او را به ايران برگرداندند. گفتم : امان از قسمت !
با كاروان گم شدم !
روحانى كاروان بودم و براى انجام اعمال حج از مكه بيرون آمديم . شخصى را ديدم مضطرب و نگران . گفتم : چى شده ؟ گفت : گمشده ام .
گفتم : خوشا به حال تو كه تنها گمشده اى ، من با كاروانم گمشده ام ! با اين جمله نگرانيش كم شد.
در رمى جمرات ، بايد هفت سنگ پرتاب كرد. من شش سنگ زده بودم و يك سنگ باقيمانده بود. در اثر ازدحام جمعيّت داشتم خفه مى شدم و يك سنگ مى خواستم . به هركس گفتم : آقا! من قرائتى هستم ، يك سنگ به من بدهيد من اينجا گير افتاده ام . هيچ كس به من كمك نكرد.
بالاخره با دست خالى و با هزار زحمت برگشتم ، ولى چقدر خوشمزه و شيرين بود، چون احساس كردم تنظيم باد شده ام .
بى كسى قيامت را در منى فهميدم
در منى بند دمپايى ام پاره شد، هوا بسيار گرم و اسفالت خيابان خيلى داغ بود. با پاى برهنه راه مى رفتم و از داغ بودن زمين به هوا مى پريدم . كاروان هاى ايرانى مرا مى ديدند و مى گفتند: آقاى قرائتى سلام ، امّا هيچ كس به من دمپايى نداد!
سرايدارى از شهر اصطهبانات به عنوان خدمه به حج آمده بود. به من گفت : شنيده ام اوّلين بارى كه حاجيان خانه كعبه را مى بينند، سه دعاى مستجاب دارند. هنگامى كه وارد مسجدالحرام شدم و چشمم به خانه كعبه افتاد، خيلى فكر كردم تا در بين دعاها چه دعايى را انتخاب كنم ، تا اينكه در دعاى اوّل گفتم : خدايا! من سرايدارى فقير و عيالمند و داراى 9 فرزند هستم و حقوقم اندك است كه مهمان تو هستم ، امّا دعايم سلامتى امام است . در دعاى دوّم گفتم : خدايا! خدايا! خمينى را نگهدار.
باز هرچه فكر كردم ، دعايى بالاتر از اين دعا به فكرم نرسيد، در دعاى سوّم نيز گفتم : خدايا! امام را نگهدار.
پدر شهيدى از حسينيه جماران بيرون آمد و سرى تكان داد و گفت : ارزش داشت پسرم شهيد شود و مرا به نام خانواده شهيد به جماران آورند و من امام را زيارت كنم .
امام اميد دلهاى ماست ، او اسلام را زنده كرد.
مردى آفريقايى كه پى در پى بچه هايش مى مردند، آرزو داشت صاحب فرزندى شود، تا اينكه خداوند به او فرزندى داد. روزى كه فرزندش به دنيا آمد اتّفاقاً راديو را روشن كرد نام روح اللّه خمينى را شنيد، گفت : نام بچه ام را روح اللّه خمينى گذاشتم . به لطف خدا، فرزند زنده ماند.
او پس از چندى همه مرغ و خروس هاى خانه را جمع كرده به سفارت ايران آورد و به سفير گفت : مى خواهم اينها را براى امام خمينى هديه بفرستم .
در سفرى كه به يكى از كشورهاى اسلامى داشتم ، جوانى به من گفت : ما در اينجا در مسجد فقط حق داريم اذان بگوئيم . اگر ممكن است دولت ايران از دولت ما بخواهد كه اجازه دهند ما مسلمانان ، بيرون از مسجد هم اللّه اكبر بگوئيم ! و از من پرسيد: راست است كه در ايران در خيابان ها نمازجمعه مى خوانند؟ گفتم : بله . گفت : شما در نور هستيد و ما در ظلمت .
در سفر به آفريقا، از خيابانى گذر مى كردم كه ديدم استخوان چربى را در سطل زباله انداختند و بدنبال آن سگ ها و آدمها و گربه ها با هم به طرفش دويدند.
آنجا بود كه جوان هفده ساله اى را ديدم كه از فرت گرسنگى چوب مى جويد.
كوخ نشينان در جبهه
در جبهه كردستان از جوانى پرسيدم : بابات چكاره است ؟ گفت : نابينا و خانه نشين . گفتم : برادرت چكار مى كند؟ گفت : 6ساله كه اسير است . گفتم : مادرت ؟ گفت : مريض است . گفتم : خودت براى چه به جبهه آمده اى ؟
گفت : آمده ام تا از دين و مرز كشور اسلاميم حفاظت كنم .
راستى ما چقدر به اين بچه ها مديون و بدهكاريم !
از صحنه هاى عجيبى كه در جبهه ديدم ، اين بود كه گروهى منتظر رفتن به خط مقدم وانجام عمليات بودند. گفتند: 40 دقيقه ديگر ماشين مى آيد، مى توانيم يكدست بازى كنيم . توپ را برداشتند و بازى كردند و من متعجّب بودم كه اينها چه آرامش عجيبى دارند!!
ايام نوروزى خدا توفيق داد در جبهه بودم ، خاطره زيبائى را درباره پدر دو شهيد شنيدم كه مى گفتند: وقتى پسر دوّمش را در قبر گذاشته اند، شهيد خنديده است .
تلفن كرده و به ملاقات او رفتيم او مى گفت : كه پسرم چهار سال در جبهه بود تا اينكه در عمليات والفجر 8 به شهادت رسيد، دوستانش از زمان شهادت تا سردخانه و قبل از دفن عكس هايى از او گرفته بودند (و او عكس ها را به ما نشان داد) و ادامه داد: وقتى شهيد را در قبر گذاشتيم ، ديديم مى خندد اين هم عكسش !
مدّتى گذشت ، وصيت نامه او را پيدا كرديم ، نوشته بود، آرزو دارم وقتى مرا در قبر گذاشتند بخندم !
در جبهه كارت شناسايى نداشتم . به اطمينان اينكه فرد شناخته شده اى هستم ، بدون كارت در هر پادگانى وارد مى شدم ؛ تا اينكه در يك پادگان يكى از بچه هاى بسيج گفت : نمى گذارم بروى داخل .
گفتند: ايشان آقاى قرائتى است . گفت : هركه مى خواهد باشد؛ ما هم برگشتيم ، گفتيم : حتمًا در روستايى زندگى مى كند كه برق نبوده و چون تلويزيون نداشته است مرا نمى شناسد. برگرديم تا از او بپرسيم .
پرسيدم : اهل كجائى ؟ گفت : فلان روستا. گفتم : برق و تلويزيون دارى ؟ گفت : نه .
گفتم من را مى شناسى ؟ گفت : نه . گفتم : امام خمينى را مى شناسى ؟ گفت : بله .
گفتم : امام را ديده اى ؟ گفت : نه . پرسيدم : عكس او را ديده اى ؟ گفت : بله .
گفتم : اگر امام الا ن به شما بگويد خودت را از هواپيما بينداز مى اندازى ؟ گفت : فورى مى اندازم . او گرچه امام را نديده بود؛ ولى خداوند مهر امام را دردل او انداخته بود و وجود امام او را به راه انداخته بود.
در سفرى به جزيره هرمز، زنى را ديدم كه هشت شهيد داده بود. از او پرسيدم : چه انتظارى دارى ؟ گفت : هيچى . الا ن هم اگر پسرى مى داشتم تقديم اسلام مى كردم .
در مسافرتم به شهرى ، در خوابگاه عمومى خوابيده بودم . هنگام سحر بيدارباش زدند و مردم را بيدار كردند. پتو را به سرم كشيدم . يكنفر آمد بالاى سر من و گفت : آقا بيدار شو! گفتم : من جزو كادر اينجا نيستم ، من مهمان هستم گفت : هركى مى خواهى باش ، بيدار شو. گفتم : ديشب دير خوابيده ام ، خسته هستم ، اجازه بدهيد نيم ساعت بخوابم . گفت : نمى شود.
پتو را كنار زدم تا نگاهش به عمامه ام افتاد، گفت : آقاى قرائتى شما هستيد؟! خيلى ببخشيد! عذر مى خواهم !
گفتم : زنده باد روابط، مرگ بر ضوابط. چرا فرق مى گذارى ؟! اگر ضابطه چنين است ، روابط را حاكم نكن .
حساب مال از خون جداست
يكى از بازارى ها به من گفت : با توجّه به خدمات بازارى ها، چرا شما كمتر از آنها تجليل مى كنيد؟ گفتم : درست است كه شما پشتوانه انقلاب بوده ايد، امّا در جنگ اين جوانها هستند كه با خون خويش حرف اوّل را مى زنند. آنگاه مثالى زدم و گفتم : شكى نيست كه هم حضرت خديجه به اسلام خدمت كرده هم حضرت على اصغر، امّا شما تا به حال براى على اصغر بيشتر گريه كرده اى يا حضرت خديجه ؟ حساب مال از خون جداست .
ماه محرم در هند بودم . هند بيش از بيست ميليون شيعه دارد. در شهرى بودم كه هفتاد هزار شيعه داشت و متاءسّفانه يك طلبه هم نبود. آنان گودالى درست كرده بودند كه پر از آتش گداخته بود و با پاى برهنه و با نام حسين عليه السلام از روى آتش مى گذشتند. وقت خوردن غذا كه رسيد، يك نان آوردند به اندازه نان سنگك ، براى 40 نفر و عاشقان حسينى با لقمه اى نان متبرّك صبح تا شام عاشورا بر سر و سينه مى زدند. در حالى كه در ايران در يك هيئت دهها ديگ غذا مى گذارند و چقدر حيف و ميل مى شود.
به كشور كره شمالى رفته بودم . كشورى كه آمريكا آن را با خاك يكسان كرده بود، امّا در مدّت كوتاهى به گونه اى كشور را بازسازى كرده اند كه انسان متعجّب مى شود.
موفّقيت آنان بخاطر اين بوده كه زن ومرد، پير وجوان همگى سه شيفته كار مى كردند. يعنى يك گروه 8 ساعت كار مى كردند و مى رفتند، گروه دوّم مى آمد و بعد گروه سوّم و اينگونه كشور خود را بازسازى كردند. هر ساعتى از شبانه روز كه به خيابان مى آمديم مردم مشغول كار بودند.
مرا به مسجد بسيار شيكى در تهران كه هزينه هنگفتى براى آن شده بود، دعوت كردند. ديدم يك مشت پيرمرد در مسجد هستند. گفتم : خدا قبول كند، امّا بهتر نبود بجاى اين هزينه بسيار بالا، مسجد را ساده تر مى ساختيد، امّا برنامه اى براى جذب نسل نو مى ريختيد.
در هندوستان به بتخانه اى رفتم ، كليددار بتخانه گفت : خدا الا ن خواب است . گفتم : تا كى مى خوابد؟ گفت : تا شش ساعت ديگر. خنده ام گرفت ، ولى مترجم گفت : لطفاً نخنديد، ناراحت مى شوند.
بعد از بيدار شدن خدا، به ديدن او رفتيم . مجسمه اى بود كه برگى در دهان داشت . اين آيه بيادم آمد كه ((يَعْبُدُونَ مِنْ دُون الله ما لا يَضُّرُهُم وَلايَنْفَعْهُم ))(21) به جز خداوند چيزى را مى پرسند كه نه نفعى براى آنان دارد و نه ضررى .
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 14:49 توسط حدیثه |
من عربم شماره شناسنامه ام 5000 است و هشت فرزند دارم نهمین نیز پس از تابستان خواهد آمد چرا خشم؟ ثبت کن من عربم کارگر در سنگستانی با همگنان هشت فرزند دارم برون می آرم برایشان نان جامه و کتاب مشق از سنگ نه بر درهاتان به شهروزه می آیم و نه در کفشکن هاتان خرد می کنم خود را چرا خشم؟ ثبت کن من عربم نامی دارم برهنه از عنوان صبور در سرزمینی که گرداب خشم است ریشه هایم پیش از زاد روز زمان به سنگر رفتند پیش از گشایش گاهنبار پیش از کاج ها و زیتون بنان پیش از رویش گندمزاران پدرم از تبار برزیگران بود و پدر بزرگم کشاورزی بود نه نجیب زاده و خداوند نسب نامه و کاشانه من مانند کلبه دربانان است بر ساخته از شاخساران و حلبی وضعیتم راضیت می کند؟ ثبت کن من عربم رنگ مو: سیاه براق رنگ چشم: قهوه ای نشانی:دهکده ای دور و از یاد رفته با کوچه هایی بی نام و تمام مردانش در پالیزها و سنگستان ها چرا خشم ثبت کن من عربم تو تاکساران نیاکانم را تاراج کردی و زمینی را که کاشتی من و فرزندانم وچیزی بر جا نگذاشتی ما را و نوادگانم را جز همین صخره ها که انها را نیز حکومتتان غصب خواهد کرد پس ثبت کن بر برگ نخست من نه از دیگران متنفرم نه متجاوز اما هنوز اگر گرسنه گردم خوراک من گوشت غاصبان است زنهار زنهار از گرسنگی من و از خشم من محمود درویش:شاعر مقاومت فلسطین
نامی دارم برهنه از عنوان
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:17 توسط حدیثه |
این روزها خودم را می خواهم به پناه گاه امنی برسانم و فرصتی بیابم و خودم را پیدا کنم و عشق را که در این روزها نایاب است، بجویم و به راه حق، که تنها راهی است که ما را به رستگاری می رساند، ایمان بیاورم، ایمانی که از گزند شیطان های خرد و کلان در امان باشد و هیچ کس نتواند با پاشیدن تخم شک، مرا از راهی که برگزیده ام دور کند.
این روزها قلبم می گیرد و روحم خودش را گم می کند و دستم به کار نمی رود و پایم به راهی قدم نمی گذارد و چشم هایم جایی را نمی توانند، خوب ببیند و چون این گونه است، می خواهم به پناه گاهی امن بروم که خودم را در لابه لای گرد و غبار برخاسته، بیابم.
این روزها چون من بسیارند و من مانند دیگرانم، دیگرانی که گاه از یاد می برند گم شده اند و گاهی از یاد می برند باید برای رسیدن بکوشند و کلبه خاک گرفته دل شان را گردگیری کنند و سری به تاقچه عشق بزنند و ببینند چه به یادگار مانده در تاقچه عشق و آیا هنوز هست یادگاری های زیبایی که آن جا بوده، یادگاری هایی که هر کدامش رازی با خود دارد.
خدای من این روزها را تو آفریدی و ما لحظه لحظه اش را ویران کردیم و از آن چیزی باقی نگذاشتیم و... و تو روز روزان را برای ما خلق کردی و برای وقت مبادا نگه داشتی. روزی که هیچ کس نمی داند کی فراخواهد رسید، روزی که باید آن را بر روی چشم گذاشت و بوسید، روزی که آفتابش گرم تر از روزهای دیگر می تابد و نسیمش مهربان تر از همیشه می وزد و ابرهایش سفیدتر از دیگر روزهاست، روزی که عشق را در هر کوی و برزن می توان یافت، روز عشاق، روز آمدن محبوب.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:14 توسط حدیثه |
از نعره ماگوش فلک کر بايد در دل ما را زهره حيدر بايد تا زهر به کام غاصب قدس کنيم يکبار دگر نبرد خيبر بايد
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:52 توسط حدیثه |
اول یه نکته ی ظاهرا تکراری، خیلی تکراری: نوکیا اولین سرمایه گذاری خود را در اسرائیل از سال ۲۰۰۰شروع کرد. و در ۴ مارس ۲۰۰۱ در ((پروژه اسرائیل))اقدام به ایجاد یک شبکه گسترده مخابراتی در اسرائیل کرد. و در ۱۰ می ۲۰۰۴ طی توافق نامه ای بین نوکیا و cellcom (شرکت مخابراتی اسرائیل)این رابطه را عمیق تر کرد. نوکیا شرکتی نیست که تنها کالاهایش را در فروشگاههای اسرائیل به فروش می رساند بلکه به طور فعال با اسرائیل همکاری می کند و شریک او در اشغال و کشتار فلسطینیان است. و حالا این هم از اوضاع غزه وظیفه ما هم که مشخص است و در این مواقع سکوت جایز نیست اما با تبلیغات آنچنانی نوکیا در صدا و سیما چیزی جز عرق شرم باقی نمی ماند...


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:5 توسط حدیثه |
و ما فقط می تونیم دعا کنیم...


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:46 توسط حدیثه |
عاشقم بهار را رویش ستاره در کویر شام تار را رهنمود دشتهای عاشقی پر ز باده سپیده باد جام تو ای که چون غزال تشنه آب تازه می خورد مزرع دلم ز جاری کلام تو در غبار گام تو چاره فسونگران و رهزنان در محاق مرگ، رخ نهفتن است من که تشنه ام زلال از سپیده را من که جستجوگرم سرودهای ناشنیده را شعر من که عاشقم همیشه از تو گفتن است ای که در بهار سبز نام تو رسالت گل محمدی شکفتن است! 
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:26 توسط حدیثه |
آن جمله چو بر زبان مولا جوشید از نای زمانه نعره ((لا))جوشید تنها ز گلوی اصغر شش ماهه خون بود که در جواب بابا جوشید
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:38 توسط حدیثه |
مرحوم شهریار برای شادی روحش فاتحه مع الصلوات...
گر با بصیرتیم و گر بی بضاعتیم
سیمرغ فقر و قاف نشین قناعتیم
یا رب به فضل خویش ترازو تراز دار
ما شرمسار کفه کمبود طاعتیم
ما را زمیل نفس مگردان که ظاهرا
مسندنشین عزت نفس و مناعتیم
ایمان به جلوه علن آیین جعفری آست
زآن جلوه ما به طاعت و با استطاعتیم
سلطان شیعه صادق آل محمد است
ما در پناه سایه چونین شفاعتیم
تا ذوالفقار شاه ولی دستگیر ماست
شمشیری شهامت و شیر شجاعتیم
در انتظار مهدی موعود روز و شب
چون عقربک دقیقه شماران ساعتیم
فرماندهان جان و دلند اوصیای ولی
تا ما چگونه اهل قبول و اطاعتیم
تا نفخ صور وساعت مسعود کی رسد
جان بر لبیم و منتظر وقت و ساعتیم
در مزرعی که شخم به تذکار و تزکیه است
ما کشتکار عشق به کار زراعتیم
لطف طبیعت است هنر لیک شهریار
هم ناگزیر صنعت و شعر صناعتیم

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:56 توسط حدیثه |
تو وبلاگ قبلی ام هم این عکس رو به مناسبت سالگرد مقاومت ۳۳ روزه زده بودم اینجا هم بدون هیچ مناسبتی گذاشتمش! 
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:18 توسط حدیثه |
کجاست آنکه از خون شهید کربلا انتقام خواهد کشید؟ 
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:19 توسط حدیثه |
نیامدی و زمستان دویده در رگ باغ
و سر زدهست به هر شاخه خواب تلخ اجاق
نیامدی و تمام کبوتران رفتند
و سر زدهست به هر آشیانه چند کلاغ
پریده از سر «پرواز» پر زدن اوج
و خورده است به نام زمین نشان و داغ
به مقصد «نرسیدن» رسیده جاده صبح
نمانده است برای کسی خیال چراغ
تهی شدهست تمامی خانهها از عشق
و شهر پر شده از روح مکر، حیله، نفاق
بهار یخ زده در مرز آمدن، بیتو،
بهار، خواب محالی شده برای باغ
صدای زمزمه نهرها فرو خفته
و پر شده همه باغ از صدای کلاغ
نوید آمدنت را کسی نوشته به ابر
بدون این که کند در طراوتت اغراق...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:50 توسط حدیثه
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد آنکه در کمرگاه دریا دست، حلقه توانست کرد. نگاه کن چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:25 توسط حدیثه |
The only solution,imam mahdis revolution .jpg)
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:29 توسط حدیثه |
بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میروم
ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو میروم
ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی
که تو ز راه بیایی و من به پای تو میروم
بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل
چنین که پیش دل دیر آشنای تو میروم
ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم
مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میروم
یکی هر آن چه توانی جفا به سایه بی دل
مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میروم
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:38 توسط حدیثه |
درد فراق یار را من به بیان و گفتگو شرح نمی توان دهم نکته به نکته موبه مو جامه صبر بر درم چند به انتظار او قطعه به قطعه نخ به نخ تار به تار و پو به پو می طلبم نشانه از هر که رهم نمی دهد گفته به گفته دم به دم دسته به دسته سو به سو تا که کنم سراغ از او می گذرم به هر طرف خانه به خانه جا به جا کوچه به کوچه کوبه کو اشک به دامن آورم روز و شبان به یاد شه دجله به دجله یم به یم نهر به نهر و جو به جو درد جنون عشق او می کشدم به بحر و بر شهر به شهر و ده به ده دره به دره کوه به کوه خیز و بریز ساقیا ساغر غم ز خون دل جام به جام و دن به دن خم و خم و سبو سبو تا که کنم نثار شه جان عزیز خویش را زآتش هجر پی به پی و ز غم و رنج تو به تو کشته عشق شاه را بلکه برند عاشقان دست به دست و پا به پا سینه به سینه روبه رو مرحوم آیت الله میر جهانی اصفهانی
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:5 توسط حدیثه
امیر المومنین حضرت علی علیه السلام فرمودند:همانند زنبور در میان پرندگان باشیدهیچ پرنده ای نیست مگر اینکه زنبور را ناچیز می شمارد،در حالی که اگر پرندگان می دانسنتد چه نعمتی در شکمش وجود دارد با آن چنین نمی کردند.با زبان و بدن خود با مردم معاشرت کنید و با دل و کارهایتان از آنان دوری کنید.سوگند به کسی که جانم به دست اوست،آنچه را دوست دارید(ظهور امام زمان علیه السلام) نمیبینید مگر اینکه برخی از شما به صورت برخی دیگر آب دهان بیندازید،و بعضی از شما بعضی دیگر را دروغگو بنامید، و باقی نماند از شما شیعیان مگر اندکی از سرمه که در چشم باقی می ماند و نمکی که در غذا می ریزند.مثالی برای شما بزنم،همانند مردی که مقدار زیادی گندم دارد،آنرا تمیز و پاک می کند و در اتاقی قرار می دهد و مدتی آنرا رها می کند،پس از مدت زمانی بر می گردد و می بیند مقداری از آن را کرم خورده است ،پس آنرا بیرون می آورد و تمیز و پاکیزه می کند و به جای خود باز می گرداند و همینطور این کار را تکرار می کندتا این که فقط به مقداری از آن گندم ،سالم باقی می ماند که در جای خرمن کوبی می ریزند و دیگر کرم هیچ آسیبی به آن نمی رساند.شما نیز اینچنین خوب و بدتان از یکدیگر جدا می شود تا باقی نمی ماند از شما مگر گروهی که گمراهیها و انحرافهای در دین هیچ ضرری به آنها نمیزند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 8:27 توسط حدیثه |
امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام فرمودند:تلاش برای از جای برکندن کوهها آسانتر از مبارزه با پادشاهی ای که برای آن مدت خاصی قرار داده شده است.از خداوند یاری بخواهید و شکیبا باشید،همانا زمین از آن خداست و آن را به هر کدام از بندگانش که اراده کند، واگذار می کند،و سر انجام نیکو از آن پروا پیشگان است.در انجام این کار(فرج امام زمان علیه السلام)قبل از رسیدن آن شتاب نکنید که پشیمان خواهید شدو پایان انتظار بر شما طولانی جلوه نکند که سنگدل می شوید.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:5 توسط حدیثه |