تبليغاتX
لحظه های سبز

لحظه های سبز

بیا که تنهای تنهاییم...به نام خدای مظلومترین فرد عالم

 

تشابه توطئه گری یهود در آغاز اسلام و آغاز ظهور مهدی علیه السلام

تشابه عجیبی میان ظهوراسلام و ظهور حضرت مهدی علیه السلام وجود دارد.

یکی از مهمترین موارد تشابه نقش غیر مستقیم یهود در پیشرفت

اسلام  و آماده شدن شرایط ظهور حضرت مهدی علیه السلام می باشد.

یهود از صدها سال پیش از ظهور اسلام به سرزمین بطحا ء و حجاز آمده

ودر منطقه خوش آب و هوای مدینه سکنا گزیدند به این امید که هنگام

ظهور پیامبر بر شرق و غرب مسلط شوند.زیرا می دانستند که این پیامبر

بر شرق و غرب مسلط می شود و دینش بر همه ادیان پیروز

 می گردد و همیشه بر اهل مدینه و دیگر اعراب فخر می فروختند

 که اگر پیامبر ما ظهور کند ما همه اعراب را بیرون می کنیم. از این جهت

 با تبلیغات یهود و برای کسب امتیاز اهل مدینه با خصوصیت پیامبر اکرم (ص)

 آشنا شدند و هنگامی که در مکه پیامبر اکرم(ص)با گروهی از اهل مدینه

ملاقات نمودند و رسالت خویش را به آنان عرضه کردند همگی ایشان را

شناختند و برای پیش دستی بر یهود به ایشان ایمان آوردند.با همین

 سرعت بلافاصله یک سال اهل مدینه همگی مسلمان شدند و در

 نتیجه یهود با دست خود تیشه به ریشه ی خویش زد و با هجرت

پیامبر (ص) به مدینه و پس از جنگ خندق بود که به تدریج یهودیان

 پیمان شکن کشته یا تبعید شدند.

اکنون در آستانه ظهور حضرت مهدی علیه السلام نیز دست

 یهود در اماده سازی شرایط ظهور کاملا اشکار است . یهودیان برای تحقق

 ظهور مسیح موعود خویش که معتقدن در اخر الزمان زمانی که معبد یهود

در اورشلیم  ایجاد شد و جهان بایک جنگ بزرگ روبرو شد که حداقل دو سوم

مردم کشته شدند  انگاه مسیح انان ظهور کرده و یهودیان باقی مانده  را نجات

 می دهد  و جهان را تصرف  می کند . انان غافلند از اینکه ناخواسته

شرایط ظهور حضرت را فراهم می کنند ولی این ظهور به قیمت گناه و

فساد و کشتارهایی که جهان را به سقوط خواهد کشاند تمام می شود.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:47 توسط حدیثه |


 

 حالا اسرائیل پیرمردیست که یه پایش لب گور است و بوی حلوایش به مشام می رسد!

پیرمردی خرفت که البته از همان جوانی هم میشد آینده اش را دید که آینده ای جز خرفتی و خفت و ذلت

نخواهد داشت...

این پیر مرد شاید در نظر برخی ظاهربینان شاد و سرحال به نظر برسد و در واقع به نظر یه پیر مرد شاد و

شنگول بیاید اما حقیقت این است که پیری است و هزار درد و چه بخواهیم چه نخواهیم اجل هم

آمدنیست...و مرگ هم حق است و شتری که در خانه ی این پیر هم خواهد خوابید...انشاالله به زودی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:50 توسط حدیثه |


 

عزیز ما ای وصی امام عشق!آنان که معنای((ولایت))نمی دانند در کار ما سخت در مانده اند اما شما خوب می دانیدکه سرچشمه ی این تسلیم و اطاعت و محبت درکجاست.خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم.

ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم.لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شکست.سر ما و قدمتان که وصی امام عشق هستید و نائب امام زمان علیه السلام.

از کتاب((آغازی بر یک پایان))شهید آوینی

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:49 توسط حدیثه |


 

غمش در نهانخانه ی دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه ام ناقه در گل نشیند...

 

 

 این دو بیت شعر با آهنگ مخصوص به خودش

منو تحت تاثیر قرار میده طوری که دوست دارم

بیشتر اوقات زیر لب زمزمش کنم....

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:40 توسط حدیثه |


 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:27 توسط حدیثه |


 

من وحشیگریه جدید اسرائیل رو

محکوم می کنم...

و شعار همیشگیه ((مرگ بر اسرائیل ))سر می دم

و باز هم دعا می کنم:اللهم کن لولیک....

و بازهم سعی می کنم کالاهای حامیان اسرائیل رو

نخرم....

و تو نماز جمعه تو صندوق ((کمک به مردم مظلوم فلسطین))

پول میریزم...

و شاید دوباره برای آزادی قدس ختم قرآن راه بندازم

کاش همه این کارهاجلوی مرگ یه کودک بی گناه

رو بگیره

الهی آمین

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:30 توسط حدیثه |


 

صوفیا فرقی بود از یافتن تا بافتن

بگذر از طامات و جهدی کن پی در یافتن

راه روشن را بجو از نور قرآن مبین

عمر را ضایع نکن در کار عرفان بافتن...

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:8 توسط حدیثه |


 

حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:((خوشا به حال

 شکیبایان در غیبت امام زمان علیه السلام!خوشا به حال آنان که

 پیوسته در راه راست امامان علیهم السلام گام بر می دارند!خداوند

 در کتاب خود ایشان را چنین توصیف فرموده:الذین یومنون بالغیب.))

((این کتاب بدون تردید برای پرهیزکاران است .کسانی که به جهان غیب ایمان

 دارند و نماز را برپا می دارند و از هر چه روزیشان  کردیم به فقرا انفاق

 می کنند....))

آیه ی ۲ و ۳ سوره ی بقره

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:13 توسط حدیثه |


 

 فعلا سایت گوگل رو به خاطر فعالیتهای غیر مجاز اخیرش و البته

بدتر از همه وابسته بودنش به صهیونیستها تحریم می کنم...

Google

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط حدیثه |


 

لبنان کشوري کوچک با جمعيتي نزديک به شش

 ميليون نفر است که تعدد و تنوع بسيار فرهنگي و

مذهبي دارد. شيعيان لبنان بيشتر در حومة جنوبي

 بيروت (منطقة ضاحيه) و در شهرهاي جنوبي و

 مرزنشين لبنان ساکن‌اند. اما مسيحيان اين کشور

در شمال بيروت و لبنان ساکن‌اند. دروزي‌ها و سني‌ها

 و ديگر اقوام و مذاهب لبنان هم بدون درگيري کنار هم

 به‌سر مي‌برند.

شيعيان لبنان که حدود يک‌سوم جمعيت اين کشور را

 تشکيل مي‌دهند عموماً روابط تنگاتنگ و بسيار صميمي

 با يکديگر دارند. آنها در منطقة ضاحيه (که تقريباً تمام

مردمش از حاميان حزب‌الله لبنان‌اند و بسياري از

 پايگاه‌هاي اصلي حزب‌الله نيز در اين منطقه قرار

داشته) از تمامي امکانات زندگي بهره‌مندند و به‌ندرت

 از آن خارج مي‌شوند، تا حدي که بعضي از آنها بقية

 مناطق شهر بيروت را به‌خوبي نمي‌شناسند. ساکنان

 اين محله در آپارتمان‌هاي نسبتاً يک‌شکل و نه‌چندان

تميز کنار هم زندگي مي‌کنند. بسياري از مردان ساکن

 در اين محله با دفاتر و ارگان‌هاي مربوط به حزب‌الله

کار مي‌کنند و تعدادي از زنان هم خارج از خانه شاغل‌اند.

البته تعداد زنان شاغل، در مقايسه با تعداد زنان خانه‌دار،

بسيار ناچيز است. بسياري از آنها تعداد زيادي فرزند دارند

 و تعداد محدودي نيز همسر دوم مردي يا همسر اول مردي

 چندزنه‌اند. در مدت اقامتم در لبنان و پس از جنگ حزب‌الله

لبنان با دولت اسرائيل، با زنان مسلمان بسياري برخورد

داشتم ناديه، يكي از ساكنان ضاحيه، مي‌گفت: «شيعيان

 لبنان بيشتر با همديگر ازدواج مي‌کنند و خيلي کم پيش

مي‌آيد که با فردي خارج از دايرة شناخت خود وصلت کنند.»

زنان مسلمان شيعه بيشتر وقت خود را در خانه براي

رسيدگي به امور آن مي‌گذرانند. در زمان جنگ حزب‌الله

 لبنان با دولت اسرائيل، اما اوضاع اندکي متفاوت بود.

زنان در مدارس مختلف شهر (به‌عنوان پناهگاه) زندگي

 مي‌کردند . بعضي روزها، زنان جنگ‌زده با ترس و لرز

بسيار به خرابه‌هاي خانه‌هاي خود در ضاحيه مي‌آمدند

 تا بقاياي احتمالي وسايل خود را جمع‌آوري كنند. تعدادي

 از آنها به جمع‌آوري کمک‌هاي مردمي براي حزب‌الله مشغول

 بودند و تعدادي هم به اسکان زنان و بچه‌هاي جنگ‌زده. فاطمه

 يکي از زناني بود که خانه‌اش هدف موشک‌هاي اسرائيل قرار گرفت.

 او مي‌گفت: «همه‌چيزم از بين رفت و نابود شد،

 ولي مهم نيست، دوباره مي‌سازيم.»

پس از جنگ، حزب‌الله لبنان به هر خانواده مبلغ ده هزار دلار

 براي گذران موقت زندگي پرداخت. بسياري از جنگ‌زدگان

به خانه‌هاي ديگر خود در نقاط ديگر لبنان رفتند. اما مردم

باقي‌مانده در ضاحيه علاقة عجيبي به سيدحسن نصرالله

داشته و دارند. آنها ضاحيه را سنگر مقاومت خود مي‌دانند

و با حمايت‌هاي مادي حزب‌الله از آنان و اعتقادي كه به آرمان‌هاي

 مقاومت دارند، پشتيباني خود را از اين گروه حفظ كرده‌اند.

 فاطمه مي‌گفت: «ما فکر نمي‌کرديم اين اتفاق بيفتد.

 حزب‌الله قبلاً هم از اسرائيل سرباز به اسارت گرفته بود.

اصلاً باورمان نمي‌شد. حالا اسرائيل خانه‌هايمان را خراب مي‌کند

 اما باز هم همين‌جا خانه مي‌سازيم.»

در جنوب لبنان، به هر خانه‌اي که سر مي‌زدم پر بود از زنان

 و دختران. اغلب مردان در نبرد با اسرائيلي‌ها شهيد شده‌اند

 و اين زنان‌اند که اکنون بايد بار زندگي را به‌دوش بکشند.

سکينه از زناني بود که شوهرش در منطقة مرزي شيهين

در جنوب لبنان کشته شده است. او اين مرگ را شريف‌ترين

 نوع مردن مي‌دانست و مي‌گفت: «من افتخار مي‌کنم که

شوهرم شهيد شده است. آخرين باري که به خانه آمد

وصيت‌نامه‌اش را به من داد. با بچه‌ها خيلي مهربان بود

و به من گفت که مراقب آنها باشم. او در نبرد تن به تن

 با دشمن به شهادت رسيد.»

وقتي از او پرسيدم که اگر پسرش هم بخواهد به جنگ برود

چه خواهد کرد، گفت: «اين ماية افتخار من است، حتي

اگر شهيد شود هم ناراحت نخواهم شد.» او مي‌گفت

که تنها ناراحتي‌اش جدايي از شوهر و نديدن دوبارة اوست.

هنگامي که با سکينه بر سر مزار شوهرش رفتم، بسيار مي‌گريست.

وقتي ديگران براي ديدن محل شهادت شوهرانشان مي‌رفتند

 او نمي‌آمد و مي‌گفت که طاقت ديدن آن محل را ندارد.

زنان مسلمان شيعه معمولاً رابطة بسيار خوبي با خانوادة

 همسران خود دارند و بسياري از آنها پس از مرگ شوهرانشان

 با برادرشوهرهايشان ازدواج مي‌کنند. يکي از اين زنان هانيه

 بود که هشت فرزند داشت. او در منطقة کفرا (يکي از مناطق

 اصلي که اسرائيل بارها آنجا را بمباران کرد) زندگي مي‌کرد.

 هانيه چهار فرزند داشت که همسر خود را در سال 2001

در نبرد با اسرائيل از دست داده بود. او پس از آن با

برادرشوهرش ازدواج کرد و از او نيز صاحب چهار فرزند شد.

 او نيز در جنگ اخير حزب‌الله با اسرائيل به شهادت رسيد.

 هانيه بر سر مزار هر دو برادر مي‌رفت و براي هر دو مي‌گريست.

 وقتي از او سؤال کردم که با برادرشوهر بعدي هم ازدواج

خواهد کرد يا نه، خنديد و گفت: «نه نه، ديگر بس است.»

 هانيه مي‌گفت که حزب‌الله با كمك به آنها مخارج

بچه‌هاي او را تأمين مي‌کند. به‌علاوه، آنها قول داده‌اند

که شغل ساده‌اي براي او در وزارت شهيد (نهادي مانند

بنياد شهيد و ايثارگران در ايران) پيدا کنند تا خودش هم

بتواند مخارج زندگي‌اش را تأمين کند.

خديجه زني ديگر بود در روستاي قانا، روستايي که کشتار

 فاجعه‌بار اين جنگ در آن اتفاق افتاد و منجر به کشته شدن

 پانزده بچه و بيست زن و دختر جوان شد. او کودک نه‌ماهه

 و فرزند ده‌سالة خود را در اين فاجعه از دست داد و همچون

ديگر مردم اين روستا سراپا سياه‌پوش شد. او دوازده نفر

ديگر از اعضاي خانواده و شوهرش را که در جنگ شرکت

داشتند، از دست داده بود، اما مي‌گفت: «من خيلي

خوشحالم. خدا را شکر. همه‌چيز تقديم خدا شد. چه چيزي

 از اين بهتر؟ من اصلاً ناراحت نيستم. خوش‌به‌حال بچه‌هايم.

 آنها را درحالي‌که در آغوشم بودند از دست دادم. ما

همه آماده‌ايم تا آخرين لحظه مبارزه كنيم.»

او دربارة چگونگي حضور زنان در جنبش حزب‌الله

گفت: «ما پشت جبهه خدمت مي‌کنيم، با کمک به

 شوهرانمان و تأمين آسايش و امنيت براي آنها.

 در حقيقت آنها خيالشان از جانب ما راحت است و

مطمئن هستند که بعد از شهادتشان، ما به‌خوبي از

 بچه‌ها مراقبت مي‌کنيم و راه آنها را ادامه مي‌دهيم.»

 وقتي از او پرسيدم که اگر روزي سيدحسن نصرالله از

 زنان بخواهد وارد ميدان جنگ شوند او چه خواهد کرد،

گفت: «لحظه‌اي ترديد نمي‌کنم. به جنگ مي‌روم، نه‌تنها من،

 همة ما.» همان هنگام برادرشوهرش وارد صحبت شد

و اصرار داشت که درست نيست زنان بجنگند،

 اما خديجه ‌گفت: «من همين الان هم روزشماري

 مي‌کنم تا به خودم بمب ببندم و اسرائيلي‌هاي

غاصب را نابود کنم. فقط کافي است اجازة آن صادر شود.»

 او همراه ساير زن‌هاي روستاي قانا هر روز بر سر مزار

عزيزان خود مي‌رفت و براي آنها قرآن مي‌خواند.

 وقتي از او دربارة روز حادثه سؤال کردم،

توضيح داد: «ما از ترس جانمان به اين خانه که فکر مي‌کرديم

 از بقيه امن‌تر است، آمديم. اسرائيلي‌ها از سر شب مدام

به روستا حمله مي‌کردند. ساعت يك نيمه‌شب بود که به اين

خانه حمله کردند. همه زن و بچه بودند. آوار رويشان

 ريخت و خفه شدند. بچه‌ها چون مقاومتشان کمتر بود

زودتر از بقيه. اسرائيل خاک اينجا را مي‌خواهد، باشد،

ما خاک اينجاييم. ما را بکشد تا اينجا را بگيرد. تک‌تک ما

 را نابود کند تا به هدفش برسد...»

در خانة ديگري سه زن بودند که هر سه شوهرانشان

را از دست داده بودند. جوان‌ترين آنها 23 ساله بود و

 مسن‌ترينشان 28 ساله. زن 23 ساله مي‌گفت:

«آخرين باري که به خانه آمد بچه‌ها نمي‌گذاشتند

برود. اين‌قدر گريه کردند تا اشکش درآمد.» خودش

 هم گريه مي‌کرد: «خيلي دوستش داشتم.

نمي‌دانم بدون او چه کنم؟ ديگر ازدواج نخواهم کرد.

 در 23 سالگي بيوه شدم و حالا فقط دلم به بچه‌هايم

خوش است که يادگار او هستند و او را براي من تداعي

 مي‌کنند. او مي‌گفت که کار بيرون از خانه را دوست ندارد

و ترجيح مي‌دهد در خانه به تربيت فرزندانش بپردازد.

در مجلس عزاداري که در روستاي بنت جبيل برپا

شده بود، زنان جيغ مي‌کشيدند، خود را مي‌زدنند و

 درنهايت از حال مي‌رفتند. چون همة شهدا بسيار

جوان بودند، تعداد زيادي زن جوان بيوه و بچه‌هاي خيلي

کوچکي يتيم شده بودند. زنان و بچه‌ها در مجلس نشسته بودند.

 در همان حال، خواهرها و مادرهاي شهدا پشت تريبون رفتند

 و خوشحالي خود را از شهادت عزيزانشان ابراز کردند.

يکي از مادران شهدا که، از شدت گريه، صدايش به‌سختي

 از گلو خارج مي‌شد، گفت: «خدايي‌اش همة اينها در مقابل

 سختي‌هاي حضرت زينب هيچ است، هيچ.»



 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط حدیثه |


 

این فضای مجازی بعضی وقتا برام بی معنی میشه

احساس میکنم مثه یه گودال میمونه که هر چی تویش

فرو بری به هیچ جا نمی رسی...

 اولا فکر می کردم می تونم ازش به جز نوشتنهای شخصی به

عنوان ابزاری برای ارتباط قویتر با دیگران استفاده کنم

اما اصلا اینطور نشد

دیگه نمی تونم به این فضا دل خوش کنم

به فضایی که قرار گرفتن در اون در هر لحظه اش  غیر قابل

پیش بینیه....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:12 توسط حدیثه |


 

دوباره دیشب بارون زد به دلم

دل بارونی من بود و گناه

دل من بود و یه سجاده ی باز

و یه جان پر ز توبه ز نیاز 

یه نیایش یه نماز

پی تو در شب تار

شدم سرشار ز عشق ابدی

بارونی و شاد

در هوای تو کمی گشت و گذار

وه چه خوش بودم از آن بازی و ناز

وه چه بی تاب شدم با غم تو

غم تو، شادی دل

آزادی روح

دل بارونی من شد سیراب

  

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:30 توسط حدیثه |


 

آی قصه قصه قصه یه قصه ی درسته
یه قصه که توی اون خیلی دلا شکسته

با سختی زمونه به دستی پینه بسته
یاپای یک پهلوون زیر شنی شکسته

یه قصه ای که تو اون راوی فقط یه مرده
یه مرد که با مشکلات همیشه در نبرده

یه مرد که خیلی وقته دنیا به روش سیاهه
اما بازم آمادس تو جبهه ها بجنگه

اون که توی کربلا چشماشو قربونی کرد
بادادن نورچشم عشقشو زندونی  کرد

اون که بیست و چند ساله همسرشو ندیده
صورت بچه هاشو توذهن، خودش کشیده

اون که موقع غروب چشاش بارونی میشه
وقتی ازدردسینه عرصه به روش تنگ میشه

اون موقس بی بهونه دست رو بالا میاره
اونجاست که ازچشم زن اشک غربت میباره

یه مدتی گذشته هوا یه کم گرم شده
بازم بساط مامان توی حیاط پهن شده

بابا روی یه تختی تکیه زده به دیوار
مامان نگاش میکنه با اون دو چشم بیمار

بازم بساط قصه تو خونمون به راهه
بابا خاطره میگه مامان چشماش میباره

بابا میخنده میگه بازم بو گلاب میاد
انگار حرفای بابام ازوجودش برمیاد

نمیدونم که چرا وقتی حرف جبهه هاست
انگار توی خونمون بساط شادی برپاست

بابا همیشه میگه بهشت توی جبهه هاست
لیلابازم لوس شده میگه بابام چه زیباست
بابام میخنده میگه: خانوم خانوما لیلاست

توگیرو دار این جشن باباسرفش میگیره
لیلا با گریه میگه: بابام داره میمیره
مامان چادر برسرش توی کوچه میدوه
زنگ همسایه هارو یکی یکی میزنه
هراسون توی کوچه توی سرش میزنه
دامیزنه آی مردم عباس داره میپره

یکی ازهمسایه ها میشینه توی ماشین

بابای مهربونو اون باخودش می بره
باباتوی ماشینه سرفه امون نمیده
رنگ بابام بدجوری زرد شده و پریده
بابا تو بیمارستان،هوا خیلی گرفته
نفس تو سینه نیستش بازم بارون گرفته

دکتر سریع میدوه میاد به سمت بابا
بابا بلند میشه و یهو میگه یا زهرا
مامان ضجه میزنه عباس تورو به خدا
یک کمی طاقت بیار تورو به جون لیلا

آی قصه قصه قصه نون و پنیرو پسته
کنار تخت بابا لیلا با بغض نشسته
خودش رو لوس کرده باز اما چشماشو بسته

بااون دست کوچیکش ناز میکنه بابارو
بازم گریه میکنه میبوسه گونه هارو

دست میکشه رو چشمش وبعد چشای بابا
میزنه تو صورتش اونم میگه یازهرا

عجب هوایی شده هنوز بارون میباره
امشب تو آسمون هم پیدانیست یک ستاره

یه امشبو آسمون بالیلا همنوا شد
زار زدش و یک دفعه راهی کربلا شد

لیلا توی بیابون به دنبال باباجون
یه خورده اونطرف تر قافله بی ساربون

اینجا هوا بارونی ،اونجا هوا گرم گرم
اینجا دلا پرازغم اونجا زخما بی مرهم

اینجا یتیم نوازی ،اونجا با دلها بازی
اینجا گل و گلابه اونجا سنگ و گوشواره

اینجا آغوش،نوازش، اونجا کتک نه سازش
اینجا شربت، آب یخ اونجا کویر، العطش
اینجا خونه سرسرا،اونجا سیلی، کربلا
لیلای ما امشبو تو خرابه میخوابه
چون اون مثل رقیه دیگه بابا نداره

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:17 توسط حدیثه |


 

حرف های ما هنوز نا تمام...
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه باخبر شوی !
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
ای...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !

روحش شاد

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:13 توسط حدیثه |


 

آیت‌الله سیدعباس حسینی قائم‌مقامی، دوست قدیمی مرحوم قیصر امین‌پور،

 ضمن روایت ناگفته‌های خود از این شاعر انقلاب و جنگ، در یادداشتی به

مناسبت چهلمین روز درگذشت وی آورده است: دکتر قیصر‌امین پور، متولد

 سال 1338 بود و این را زمانی دانستم که شماره نخست مجله مکتب

تشیع را که تاریخ آن سال 1337 بود، از کتابخانه شخصی پدرم به او دادم.

 بسیار خوشحال شد و گفت: «یک سال از من بزرگتر است.»

 قیصر را نخستین بار در نخستین ماه‌های جنگ، آن گاه که از

 جبهه بازگشته بود، دیدم. او در آن زمان، جوانی 21 ساله بود که

به تازگی از دامپزشکی به جامعه‌شناسی تغییر رشته داده بود و

در کنار دانشجویی، روزهای نخست معلمی را نیز تجربه می‌کرد و

من نوطلبه‌ای بودم که دانش‌آموزی نیز می‌کردم و در عین حال، به

 مقتضای شور و حال آن سال‌ها، در برخی محافل فرهنگی فعال بودم...

خط او نیز بسیار خوش بود و با سرعت حیرت‌آوری نقاشی می‌کرد.

 بارها اتفاق افتاد که در مجلس با مداد و بر روی کاغذ معمولی،

 تصویری از من یا یکی از دوستان را به زیبایی تمام می‌کشید و

 این همه را با دست چپ خود انجام می‌داد. گرد آمدن این همه

هنر در یک نفر، آنچنان برایم در آن زمان حیرت‌آور بود که ناخودآگاه

 این باور برایم پیش‌ آمده بود که میان هنرمندی و چپ دستی رابطه است

 و هنوز نیز این رابطه را منتفی نمی‌دانم!

قیصر سخت دلبسته ‌امام (ره) بود و نیز به شدت از مرحوم دکتر

شریعتی تأثیر گرفته بود. بارها پیش آمده بود که به مقتضای خرده‌گیری‌های

طلبگی، برخی گفته‌های دکتر را نقد می‌کردم و او همیشه جانانه دفاع می‌کرد

 و در عین حال، یادآور می‌شد نباید او را مطلق رد کرد یا پذیرفت و این نیز

از شگفتی‌های اعتدال او در آن روزها بود. از این دست مباحثات، چندین

 بار تکرار می‌شد تا این که یک بار در دفاعی غایتگرا برای همیشه پاسخم

 را داد و چنین گفت: «شریعتی هرچه که بود و هرچه گفت، من اسلام

 را از او شناختم و اگرشریعتی نبود، من ‌امروز خود را یکی از جوانانی

 می‌دیدم که بر سر چهارراه‌ها نشریه «کار»  می‌فروشند

 و بسیاری دیگر که ‌امروز دلبسته اسلام و ‌امامند،

همچو من مدیون و مرهون اویند.»...در یکی از روزهای سال 1379

 به دیدارش رفتم، با همان آرامش و لبخند همیشگی که گاه تبدیل

 به نیم قهقهه می‌شد. هر چند عوارض تصادف، در ظاهر او کاملا مشهود بود،

ولی باز همان‌گونه بود که می‌شناختم و البته شلوار خاکی و پیراهن

چارخانه بیست سال پیش را برتن نداشت...کتاب شعرش را که به

تازگی چاپ شده بود، هدیه‌ام داد و در صفحه نخست آن نوشت:

 «به عزیزم.... که یادآور نشاط جوانی است.». دانستم که خیلی

زود به استقبال پیری رفته و «ناگهان برایش زود دیر» شده است.

من نیز کتابی از تازه‌های خود را به او تقدیم کردم، بدون آن‌که آن را قلمی کنم.

 چه، نه آن را هدیه‌ای درخور می‌دیدم و نه مایل بودم که ژست رسمی به

خود بگیرم، ‌اما با اصرار چندباره او چیزی در صفحه نخست نگاشتم

و آن را به «برادر عزیزم استاد قیصر‌ امین پور» تقدیم نمودم.

 گفت: «می‌دانی چرا اصرار کردم که کتابت را پشت‌نویسی کنی؟»

 و بی‌آ‌ن که منتظر پاسخ بماند، ادامه داد: «روزی شخصی کتابی

نوشت و آن را به استاد فروزانفر هدیه کرد، فروزانفر از او خواست آن را

پشت‌نویسی کند و آن شخص تأدبا ‌امتناع کرد، ‌اما فروزانفر به او

 گفت: آقاجان بنویس تا اگر کسی آن را در کتابخانه‌ام دید، بداند هدیه است

 و گمان نبرد که من برای هر... پول می‌دهم.»

بسیار خندید و من بار دیگر، جلوه‌ای از نشاط جوانی قیصر را می‌دیدم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:9 توسط حدیثه |


لحظه های سبز پنهان می شوند
تشنه یک جرعه باران می شوند
ما سپیدی را ز خاطر برده ایم
در فراسوی سیاهی مرده ایم
ما اسیر دست سرما گشته ایم
خسته از امروز و فردا گشته ایم
ما صدای غصه را فهمیده ایم
انتظار و خستگی را دیده ایم

...خانه ی ما آباد و خانه ی قطب عالم امکان خراب
خانه ی ما روشن و نورانی خانه ی ولی عصر تاریک و غم فزا
دوستانش بی وفا و دشمنانش پر فریب...
مشهور در آسمان گمنام در زمین


خانه
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

رویارویی کاربران شيعه و وهابي در ويكي مپيا
نبايد اعتقادات به امام زمان (عج) وارد بازي‌هاي سياسي شود
گزارش حادثه بمب گذاری حسینیه سید الشهدا شیراز
بررسی تأثيرات شگرف نماز بر روی امواج بدن انسان
یادداشت مجید مجیدی در محکوم کردن توهین به پیامبر اکرم
طرح ختم صلوات
خورشیدها سر می زند از پیش پایت _ شعری از قیصر امین پور
توجه شيعه به آخر الزمان، توجه اسراييل و سازمان سيا را جلب كرده است
Palestinian holocaust museum
کوتاه از دکترین مهدویت
آرشیو پیوندهای روزانه


آرشیو

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


موضوعات مطالب

اشعار
کلیپ فلسطین
طرح ختم صلوات برای مردم مظلوم فلسطین
در محضرآیت الله العظمی بهجت دامت برکاته
احادیث
اوضاع غزه و صدا و سیمای ما
در خون غلتیدن نوزاد فلسطینی
ختم قرآن دسته جمعی
دلنوشته ها
خاطرات آقای قرائتی
هفت سین انتظار
احمدی نژاد،احمدی نژاد،احمدی نژاد
برای یاد آوری
خفتگان بیدار
لبخند پیروزی
تصاویری از مرحوم دکتر قیصر امین پور در جبهه ها
زنان مسلمان
مسلمان شدن زوج یهودی در اسرائیل


پیوندها

با نگاه او
شرممان باد
سلاح
عاشقان علی
عارفانه ها و عاشقانه های مرحوم دولابی
خراباتیان
احادیث حکمت
انتظار ظهور
غدیر سبز
اسیر
آخرین یادداشت_فاطمه رجبی
مسعود ده نمکی
جهان آینده_ دکتر رامین
بازمانده تنها_حجت الاسلام انجوی نژاد
پاییزی
هر کی زندگی اش رو باخته دلش از خدا جدا بود
به خدا می آید مهدی فاطمه
نگاه نو
او خواهد آمد
الهی نامه
همه چیز در مورد مستحبات و مکروهات
عاشق سرگردون
ناله های فراق
بسوی ظهور
تفسیر رهبر
شاه خراسان
روزنامه افتضاح ملی
دریافت کارت اهدای عضو
موسسه خیریه کوثر
موسسه خیریه خانه تربیت
کمک مالی به غزه
عشق های زیرزمینی
خبر از او داری؟
عشق ازلی ذکر ابدی یا زهرا سلام الله علیها
یک استکان چای داغ
حدیث نفس
شهریور
یادداشتهای روحانی
کی میای مهربونم
بابی انت و امی یا زهرا
ایران تو را خواهم ساخت
سیاسی اجتماعی
وبلاگ تحلیلی سیاسی قم
فراخوان شعر سامرا
پایگاه اطلاع رسانی آیت الله العظمی محمد تقی بهجت دامت برکاته
عروج تا ملکوت


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin












سامرا بقیع دوم

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

تمام ساعتها زنگ می زنند بیا بیا که ساعتها خواب دیده اند تو را