|
لحظه های سبز |
|
بیا که تنهای تنهاییم...به نام خدای مظلومترین فرد عالم |
غمش در نهانخانه ی دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه ام ناقه در گل نشیند... این دو بیت شعر با آهنگ مخصوص به خودش منو تحت تاثیر قرار میده طوری که دوست دارم بیشتر اوقات زیر لب زمزمش کنم.... ![]()
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:40 توسط حدیثه |
صوفیا فرقی بود از یافتن تا بافتن بگذر از طامات و جهدی کن پی در یافتن راه روشن را بجو از نور قرآن مبین عمر را ضایع نکن در کار عرفان بافتن...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:8 توسط حدیثه |
آی قصه قصه قصه یه قصه ی درسته
یه قصه که توی اون خیلی دلا شکسته
با سختی زمونه به دستی پینه بسته
یاپای یک پهلوون زیر شنی شکسته
یه قصه ای که تو اون راوی فقط یه مرده
یه مرد که با مشکلات همیشه در نبرده
یه مرد که خیلی وقته دنیا به روش سیاهه
اما بازم آمادس تو جبهه ها بجنگه
اون که توی کربلا چشماشو قربونی کرد
بادادن نورچشم عشقشو زندونی کرد
اون که بیست و چند ساله همسرشو ندیده
صورت بچه هاشو توذهن، خودش کشیده
اون که موقع غروب چشاش بارونی میشه
وقتی ازدردسینه عرصه به روش تنگ میشه
اون موقس بی بهونه دست رو بالا میاره
اونجاست که ازچشم زن اشک غربت میباره
یه مدتی گذشته هوا یه کم گرم شده
بازم بساط مامان توی حیاط پهن شده
بابا روی یه تختی تکیه زده به دیوار
مامان نگاش میکنه با اون دو چشم بیمار
بازم بساط قصه تو خونمون به راهه
بابا خاطره میگه مامان چشماش میباره
بابا میخنده میگه بازم بو گلاب میاد
انگار حرفای بابام ازوجودش برمیاد
نمیدونم که چرا وقتی حرف جبهه هاست
انگار توی خونمون بساط شادی برپاست
بابا همیشه میگه بهشت توی جبهه هاست
لیلابازم لوس شده میگه بابام چه زیباست
بابام میخنده میگه: خانوم خانوما لیلاست
توگیرو دار این جشن باباسرفش میگیره
لیلا با گریه میگه: بابام داره میمیره
مامان چادر برسرش توی کوچه میدوه
زنگ همسایه هارو یکی یکی میزنه
هراسون توی کوچه توی سرش میزنه
دامیزنه آی مردم عباس داره میپره
یکی ازهمسایه ها میشینه توی ماشین
بابای مهربونو اون باخودش می بره
باباتوی ماشینه سرفه امون نمیده
رنگ بابام بدجوری زرد شده و پریده
بابا تو بیمارستان،هوا خیلی گرفته
نفس تو سینه نیستش بازم بارون گرفته
دکتر سریع میدوه میاد به سمت بابا
بابا بلند میشه و یهو میگه یا زهرا
مامان ضجه میزنه عباس تورو به خدا
یک کمی طاقت بیار تورو به جون لیلا
آی قصه قصه قصه نون و پنیرو پسته
کنار تخت بابا لیلا با بغض نشسته
خودش رو لوس کرده باز اما چشماشو بسته
بااون دست کوچیکش ناز میکنه بابارو
بازم گریه میکنه میبوسه گونه هارو
دست میکشه رو چشمش وبعد چشای بابا
میزنه تو صورتش اونم میگه یازهرا
عجب هوایی شده هنوز بارون میباره
امشب تو آسمون هم پیدانیست یک ستاره
یه امشبو آسمون بالیلا همنوا شد
زار زدش و یک دفعه راهی کربلا شد
لیلا توی بیابون به دنبال باباجون
یه خورده اونطرف تر قافله بی ساربون
اینجا هوا بارونی ،اونجا هوا گرم گرم
اینجا دلا پرازغم اونجا زخما بی مرهم
اینجا یتیم نوازی ،اونجا با دلها بازی
اینجا گل و گلابه اونجا سنگ و گوشواره
اینجا آغوش،نوازش، اونجا کتک نه سازش
اینجا شربت، آب یخ اونجا کویر، العطش
اینجا خونه سرسرا،اونجا سیلی، کربلا
لیلای ما امشبو تو خرابه میخوابه
چون اون مثل رقیه دیگه بابا نداره

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:17 توسط حدیثه |
بیا عاشقی را رعایت كنیم
ز یاران عاشق حكایت كنیم
از آن ها كه خونین سفر كرده اند
سفر بر مدار خطر كرده اند
از آن ها كه خورشید فریادشان
دمید از گلوی سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشیواری عشقبازان فزود
عزای كهنسال را عید كرد
شب تیره را غرق خورشید كرد
حكایت كنیم از تباری شگفت
كه كوبید درهم، حصاری شگفت
از آن ها كه پیمانه «لا» زدند
دل عاشقی را به دریا زدند
ببین خانقاه شهیدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون می زنند
دف عشق با دست خون می زنند
سر عارفان سرفشان دیدشان
كه از خون دل خرقه بخشیدشان
به رقصی كه بی پا و سر می كنند
چنین نغمه عشق سر می كنند:
<<هلا منكر جان و جانان ما
بزن زخم انكار بر جان ما
اگر دشنه آذین كنی گرده مان
نبینی تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، این مرهم عاشق است
كه بی زخم مردن غم عاشق است
بیار آتش كینه نمرود وار
خلیلیم! ما را به آتش سپار
كه پروانه برد با دو بال حریق>>
در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است
بیا در خدا خویش را گم كنیم
به رسم شهیدان تكلم كنیم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشی است هان! اولین شرط عشق
بیا اولین شرط را تن دهیم
بیا تن به از خود گذشتن دهیم
ببین لاله هایی كه در باغ ماست
خموشند و فریادشان تا خداست
چو فریاد با حلق جان می كشند
تن از خاك تا لامكان می كشند
سزد عاشقان را در این روزگار
سكوتی از این گونه فریادوار
بیا با گل لاله بیعت كنیم
كه آلاله ها را حمایت كنیم
حمایت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:59 توسط حدیثه |
دلــم مـیـان غـم و درد و ابــتـلا مانده ست تلخی این واقعه اونقدر زیاده که در واژه ها نمی گنجه اما اگه ما همیشه به یاد این غربت نیستیم باید بدونیم این غربت همیشگیه... این شعرو از اینجا نوشتم.
کنار مرقد ویــران ســـامـــرا مــانــده سـت
دو سال رفته و یـک تــن نــبـوده تـا پـرسـد
که قطعه های ضریح حرم کجا مانـده ست
دو ســال رفــتـــه و آن گــنـبـد طـلایـی نیز
به اوج غربت و غم زیر خاک ها مانده ست
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:50 توسط حدیثه |
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو سپندوار ز کف داده ام عنان بی تو ز تلخ کامی دوران دلم نشد فارغ ز جام عیش لبی تر نکرد جان،بی تو چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلی پر است سینه ام از اندوه گران، بی تو نسیم صبح نمی آورد ترانه ی شوق سر بهار ندارند بلبلان، بی تو لب از حکایت شبهای تار می بندم اگر امان دهدم چشم خون فشان،بی تو ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم نمی گشایدم از بی خودی زبان ،بی تو عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم چو یادم آید از آن شکرین دهان، بی تو گزارش غم دل را مگر کنم چو((امین)) جدا ز خلق به محراب جمکران،بی تو مقام معظم رهبری((امین))
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:31 توسط حدیثه |
چون ماه نو از حلقه به گوشان توایم چون رود خروشنده خروشان توایم چون ابر بهاریم پراکنده تو چون زلف تو از خانه به دوشان توایم 
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:7 توسط حدیثه |
همه در عید به صحرا و گلستان بروند من سرمست زمیخانه کنم رو به خدا عید نوروز مبارک به غنی و درویش یار دلدار ز بتخانه دری را بگشا امام خمینی (ره)ـروحش شاد 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:5 توسط حدیثه |
چهره زیبای دوست آینه اش روی توست سلسله جنبان عشق سلسله موی توست عالم ایجاد را علت غائی توئی مجری حکم قضا گوشه ابروی توست باد صبا را بگو بوی تو را آورد زندگی جان ما از اثر بوی توست عزم سفر می کنند خلق به سوی حجاز ما به سفر می رویم مقصد ما کوی توست 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:24 توسط حدیثه |
عشق از من و نگاه تو تشكيل مي شود روزي تمام من به تو تبديل مي شود موعود! هفت سين اهورايي بهار امسال هم بدون تو تكميل مي شود؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:14 توسط حدیثه |
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو می بره کوچه به کوچه باغ انگوری باغ آلوچه دره به دره صحرا به صحرا اونجا که شبها پشت بیشه ها یه پری میاد ترسون و ترسون پاشو می ذاره تو آب چشمه شونه می کنه موی پریشون یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو می بره ته اون دره اونجا که شبها یکه و تنها تک درخت پیر شاد و پر امید میکنه به ناز دستشو دراز که یه ستاره بچکه مثه یه چکه بارون به جای میوه ش سر یه شاخه ش بشه آویزون یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو می بره از توی زندون مثه شبپره با خودش بیرون میبره اونجا که شب سیاه تا دم سحر شهیدای شهر با فانوس خون جار میکشن تو خیابونا سر میدونا عمو یادگار مرد کینه دار مستی یا هوشیار مستیم و هوشیار شهیدای شهر خوابیم یا بیدار شهیدای شهر آخرش یه شب ماه میاد بیرون از سر اون کوه بالای دره روی این میدون ماه میشه خندون یه شب ماه میاد 
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:34 توسط حدیثه
بالهای آگاهی من اقتدار پروازم در وسعت بلاء در هوای طوفانی عشق تو شکست. و باران چشمهایم را به آسمان و به دریا و به روح سبز جنگل سپرد اکنون در سینه ی خسته من جوانه های تمنا شکفته است. باور نمی کردم که در نهایت می توان آغاز شد. راستی ای التهاب دل انگیز! با دل های شکسته و اشکهای سرشار چه می کنی؟ چقدر مهربان به من آموختی که پلاس کهنه ی رنج ها را راحت بپوشم. و راحتی را از شاخه ی رنج های صمیمی بچینم و خشنودی را با زبان درد مزه مزه کنم و راه بیفتم. در جنگل محبت تو، زشتی ها و رنج ها زیبا روییده اند، در آسمان عنایت تو،پرنده های عاجز به معراج اقتدار رفته اند. در دریای طوفانی فیض،راستی چقدر آرامش گسترانیده اند آیا در این ظلمت مرا تنهاو خالی می گذاری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:50 توسط حدیثه |
من عربم شماره شناسنامه ام 5000 است و هشت فرزند دارم نهمین نیز پس از تابستان خواهد آمد چرا خشم؟ ثبت کن من عربم کارگر در سنگستانی با همگنان هشت فرزند دارم برون می آرم برایشان نان جامه و کتاب مشق از سنگ نه بر درهاتان به شهروزه می آیم و نه در کفشکن هاتان خرد می کنم خود را چرا خشم؟ ثبت کن من عربم نامی دارم برهنه از عنوان صبور در سرزمینی که گرداب خشم است ریشه هایم پیش از زاد روز زمان به سنگر رفتند پیش از گشایش گاهنبار پیش از کاج ها و زیتون بنان پیش از رویش گندمزاران پدرم از تبار برزیگران بود و پدر بزرگم کشاورزی بود نه نجیب زاده و خداوند نسب نامه و کاشانه من مانند کلبه دربانان است بر ساخته از شاخساران و حلبی وضعیتم راضیت می کند؟ ثبت کن من عربم رنگ مو: سیاه براق رنگ چشم: قهوه ای نشانی:دهکده ای دور و از یاد رفته با کوچه هایی بی نام و تمام مردانش در پالیزها و سنگستان ها چرا خشم ثبت کن من عربم تو تاکساران نیاکانم را تاراج کردی و زمینی را که کاشتی من و فرزندانم وچیزی بر جا نگذاشتی ما را و نوادگانم را جز همین صخره ها که انها را نیز حکومتتان غصب خواهد کرد پس ثبت کن بر برگ نخست من نه از دیگران متنفرم نه متجاوز اما هنوز اگر گرسنه گردم خوراک من گوشت غاصبان است زنهار زنهار از گرسنگی من و از خشم من محمود درویش:شاعر مقاومت فلسطین
نامی دارم برهنه از عنوان
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:17 توسط حدیثه |
از نعره ماگوش فلک کر بايد در دل ما را زهره حيدر بايد تا زهر به کام غاصب قدس کنيم يکبار دگر نبرد خيبر بايد
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:52 توسط حدیثه |
عاشقم بهار را رویش ستاره در کویر شام تار را رهنمود دشتهای عاشقی پر ز باده سپیده باد جام تو ای که چون غزال تشنه آب تازه می خورد مزرع دلم ز جاری کلام تو در غبار گام تو چاره فسونگران و رهزنان در محاق مرگ، رخ نهفتن است من که تشنه ام زلال از سپیده را من که جستجوگرم سرودهای ناشنیده را شعر من که عاشقم همیشه از تو گفتن است ای که در بهار سبز نام تو رسالت گل محمدی شکفتن است! 
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:26 توسط حدیثه |
آن جمله چو بر زبان مولا جوشید از نای زمانه نعره ((لا))جوشید تنها ز گلوی اصغر شش ماهه خون بود که در جواب بابا جوشید
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:38 توسط حدیثه |
مرحوم شهریار برای شادی روحش فاتحه مع الصلوات...
گر با بصیرتیم و گر بی بضاعتیم
سیمرغ فقر و قاف نشین قناعتیم
یا رب به فضل خویش ترازو تراز دار
ما شرمسار کفه کمبود طاعتیم
ما را زمیل نفس مگردان که ظاهرا
مسندنشین عزت نفس و مناعتیم
ایمان به جلوه علن آیین جعفری آست
زآن جلوه ما به طاعت و با استطاعتیم
سلطان شیعه صادق آل محمد است
ما در پناه سایه چونین شفاعتیم
تا ذوالفقار شاه ولی دستگیر ماست
شمشیری شهامت و شیر شجاعتیم
در انتظار مهدی موعود روز و شب
چون عقربک دقیقه شماران ساعتیم
فرماندهان جان و دلند اوصیای ولی
تا ما چگونه اهل قبول و اطاعتیم
تا نفخ صور وساعت مسعود کی رسد
جان بر لبیم و منتظر وقت و ساعتیم
در مزرعی که شخم به تذکار و تزکیه است
ما کشتکار عشق به کار زراعتیم
لطف طبیعت است هنر لیک شهریار
هم ناگزیر صنعت و شعر صناعتیم

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:56 توسط حدیثه |
نیامدی و زمستان دویده در رگ باغ
و سر زدهست به هر شاخه خواب تلخ اجاق
نیامدی و تمام کبوتران رفتند
و سر زدهست به هر آشیانه چند کلاغ
پریده از سر «پرواز» پر زدن اوج
و خورده است به نام زمین نشان و داغ
به مقصد «نرسیدن» رسیده جاده صبح
نمانده است برای کسی خیال چراغ
تهی شدهست تمامی خانهها از عشق
و شهر پر شده از روح مکر، حیله، نفاق
بهار یخ زده در مرز آمدن، بیتو،
بهار، خواب محالی شده برای باغ
صدای زمزمه نهرها فرو خفته
و پر شده همه باغ از صدای کلاغ
نوید آمدنت را کسی نوشته به ابر
بدون این که کند در طراوتت اغراق...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:50 توسط حدیثه
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد آنکه در کمرگاه دریا دست، حلقه توانست کرد. نگاه کن چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:25 توسط حدیثه |
بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میروم
ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو میروم
ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی
که تو ز راه بیایی و من به پای تو میروم
بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل
چنین که پیش دل دیر آشنای تو میروم
ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم
مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میروم
یکی هر آن چه توانی جفا به سایه بی دل
مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میروم
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:38 توسط حدیثه |
درد فراق یار را من به بیان و گفتگو شرح نمی توان دهم نکته به نکته موبه مو جامه صبر بر درم چند به انتظار او قطعه به قطعه نخ به نخ تار به تار و پو به پو می طلبم نشانه از هر که رهم نمی دهد گفته به گفته دم به دم دسته به دسته سو به سو تا که کنم سراغ از او می گذرم به هر طرف خانه به خانه جا به جا کوچه به کوچه کوبه کو اشک به دامن آورم روز و شبان به یاد شه دجله به دجله یم به یم نهر به نهر و جو به جو درد جنون عشق او می کشدم به بحر و بر شهر به شهر و ده به ده دره به دره کوه به کوه خیز و بریز ساقیا ساغر غم ز خون دل جام به جام و دن به دن خم و خم و سبو سبو تا که کنم نثار شه جان عزیز خویش را زآتش هجر پی به پی و ز غم و رنج تو به تو کشته عشق شاه را بلکه برند عاشقان دست به دست و پا به پا سینه به سینه روبه رو مرحوم آیت الله میر جهانی اصفهانی
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:5 توسط حدیثه
تمام ساعتها خواب دیدهاند تو را
برای زود رسیدن دویدهاند تو را
دویدهاند، ولی در همیشه ایام
همیشه دیرتر از تو، رسیدهاند تو را
و روی ساعت عاشق شدن تمامی با ـ
دوازده ضربه برگزیدهاند تو را
و در پیات میگردند لحظه به لحظه
که از زبان زمانها شنیدهاند تو را!
سه عقربه سرگردان به فکر آمدنت
به جستوجوی تو، به سر دویدهاند تو را
تمام ثانیهها از تو میشود لبریز
به عشق ساعتهایی که دیدهاند تو را
درون دست تو جاریست خط سیر زمان
«امام ساعتها» آفریدهاند تو را!
اگر چه آمدنت را خدا... زمان... هر دو
عقب کشیده... کشیده... کشیدهاند، تو را ـ
تمام ساعتها زنگ میزنند، بیا
بیا که ساعتها خواب دیدهاند تو را
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:20 توسط حدیثه |
ای جهان!ای مریم عذرا! این منم فلسطین،مسیح تازه تو که با تاجی از شکوفه و سیم خاردار برسر جان می دهم و جان می ستانم 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:14 توسط حدیثه |
وقتی که گرگها با یک صلیب سرخ متمدن می شوند بیچاره گوسفندهایی که در جهان سوم خود بویی از تمدن نبرده اند آری،خوراک گوشت حق تمدن سامریست گوساله های متمدن در میان توراتهای کپک زده چرا می کنند آه خدای من ! هارون یک دو روز دیگر تنهاست...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:30 توسط حدیثه |
من نسکافه نميخورم! نسکافه داغ است داغتر از آن تکه سربي که نشست توي سينهي محمد وقتي نشسته بود در آغوش پدرش من نسکافه نميخورم! نسکافه تلخ است تلختر از آن روزي که پدر زينب را گرفتند و کشانکشان انداختند توي آن ماشين آهني که حتي پنجره هم نداشت من نسکافه نميخورم! نسکافه سياه است سياهتر از آن شبي که هانيه و مادربزرگش را از خانه بيرون انداختند و يک غول آهني روي سقف خانهشان راه رفت من نسکافه نميخورم! من افتخار ميکنم که نسکافه نميخورم بگذار همان چهار جوان اسراييلي بنشينند زير سايهي درخت پرتقال خانهي احمد و نسکافه بخورند و بخندند به ريش همهي شيوخ عرب من نسکافه نميخورم! من نسکافه نميخرم! من حتي يک ريال نميدهم که بشود آن تکه سرب که بشود يک قطره بنزين براي آن ماشين آهني که بشود بند پوتين آن سرباز اسراييلي من نسکافه نميخورم! و نسکافه فقط همان يک فنجان قهوه نيست همان پيراهني است که تو پوشيدهاي و من پوشيدهام همان گوشي موبايلي است که تو خريدي و براي خريدنش سيصد و پنجاههزار تومان بدهکار شدي من نسکافه نميخورم! برگرفته از:فکه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:39 توسط حدیثه |
يا اباصالح! هر شب كه انتظار تو ميبرم به روز شرمنده ام كه بي تو نفس مي كشم هنوز
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:38 توسط حدیثه |
در آينه دل رخ زيباي تو پيداست بر عارض تو خال دلاراي تو پيداست افسوس که خون شد دلم از درد فراقت غمهاي دل از غيبت کبراي تو پيداست
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:8 توسط حدیثه |
برای آمدنت انتظار کافی نیست دعا و اشک و دلی بیقرار کافی نیست چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز هزار بار بیاید بهار کافی نیست خودت دعا بکن ای مهربان که برگردی دعای اینهمه شب زنده دار کافی نیست...اللهم عجل لولیک الفرج...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:28 توسط حدیثه
آمده موسم فصل ایمان
شعله زد در افق نور قرآن
در دل بهمن سرد تاریک
لاله سر زد ز خون شهیدان
لاله ها قامت سرخ عشقند
سرنوشت تو با خون نوشتند
پیکر پاکت ای جان به کف را
از ازل تا شهادت سرشتند
بهمن خونین جاویدان
تا ابد زنده بادا قرآن
بهمن خونین جاویدان
تا ابد زنده یاد شهیدان
پرچمت را امام آن شهیدان
با نثار تن خود گشودند
خونشان فرش راه تو بادا
عاشق پاک راه تو بودند
آمدی با پیامت خمینی
از رهایی و از غم سرودی
آنکه بر ظلم شب حمله ور شد
ای خمینی،تو بودی تو بودی
در دل تار شهر شهیدان
دست قهار خلق خدایی
از تبار حسین شهیدی
از دیار عروج و خدایی
در زمستان بهاران آمد
آدم از قعر دوران آمد
بوی نسل شقایق پیچید
بوی عطر شهیدان آمد.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:20 توسط حدیثه |
بنال ای دل که دنیا را بقا نیست
چو آرامش در این دار فنا نیست
بنال ای دل نماند جاودانه
بجز عشق و نوای عاشقانه
بنال ای دل به لحن نای داود
که هر نالیدنش ذکر خدا بود
بیا تا از پی اش با هم بگردیم
که هر دو آشنا با آه و دردیم
بنال ای دل که یارم زار و خسته
به پشت پرده غیبت نشسته
بنال ای دل به هر صبح و به هر شام
چو تنها اشک ریزد آن دلارام
بنال ای دل ز غمهایم گذر کن
که تنها ناله بر آن منتظر کن
بنال ای دل که یارم در نماز است
سراپا ناز و در حال نیاز است
بنال ای دل که بس آزرده ام من
که ردپای او گم کرده ام من
نشانم ده حریم سامرا را
مگر پیدا کنم آن دلربا را
بنال ای دل گل بی خار من کو
نشینم چون بنفشه بر لب جو
مگر عکس رخش در آب بینم
دگر او را مگر در خواب بینم
که من آلوده ام او پاک و معصوم
از این رو گشته ام ناکام و محروم
بنال ای دل چو آید بوی نرگس
بخوبی عطر او را می کنم حس
خدایا در فراقش ناله تا کی
به سینه داغها چون لاله تا کی
خدایا رازها در پرده تا کی
ز غیبت قلبها آزرده تا کی
بنال ای دل بگو با شور و فریاد
که یا مهدی جهان پر شد ز بیداد
کجایی ای گل زهرا کجایی؟
تو ای مهر آفرین لطف خدایی
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:33 توسط حدیثه
ای روی تو نور بخش خلوتگاهم یاد تو فروغ دل ناآگاهم آن سرو بلند باغ زیبایی را دیدن نتوان با نظر کوتاهم
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:26 توسط حدیثه |
درد ما از هجر یوسف كمتر از یعقوب نیست
او پسر گم كرده بود و ما پدرگم كرده ایم...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:46 توسط حدیثه |
چقدر سرد است
هوا و حال روحمان را می گویم سرد و گرفته است هوای دلمان در این زمستان یخ زده ی تاریخ صفحه های خاک خورده ی تاریخ بی نام تو ثبت شده اند اما من با هر نگاه به گذشته رد پایی از تو می خواهم...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:19 توسط حدیثه |